<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185</id><updated>2011-04-21T22:58:38.750+04:30</updated><title type='text'>انديشه زرين</title><subtitle type='html'>my blog is about poetry</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://affshin.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>26</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-106243039934995901</id><published>2003-09-01T20:03:00.000+04:30</published><updated>2003-09-01T20:03:19.380+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://image.photoloft.com/opx-bin/OpxFIDISA.dll?s=cano&amp;src=/Photoloft/Asset21/2003/09/01/11024/11024802_0_1580.fpx,0,0,1,1,241,512,FFFFFF"&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-106243039934995901?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106243039934995901'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106243039934995901'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_08_31_archive.html#106243039934995901' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-106242974237157732</id><published>2003-09-01T19:52:00.000+04:30</published><updated>2003-09-01T19:52:22.563+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>                            (قصه يك عشق(قسمت سوم&lt;br /&gt;بهشون پيشنهاد كردم شب رو بيان خونه من و اونا هم قبول كردن اون شب بدون اينكه كلمه اي بين من و شراره رد و بدل بشه گذشت فردا صبح وقتي شراره از خواب بيدار شد رفتم سراغش حالش كمي بهتر شده بود دوباره زد زير گريه و تكرار همون جملات شب قبل من هم هيچ بهش نگفتم تا خوب عقده دلش خالي بشه بعد گفتم من بيرون تا يه چيزي بخرم و از خونه زدم بيرون به محض بيرون رفتن من از خونه اون از روي كنجكاوي شروع مي كنه به تفتيش وسايل من تا ببينه اون شخصي كه وارد زندگي من شده و باعث شده اونو ترك كنم كيه كه در حين جستجو چوبي كه من تصويرشو روش حكاكي كردم ميبينه و مي فهمه كه من يه چيزو ازش پنهون مي كنم به محض اينكه من برگشتم ديگه طاقت نياورد و منو قسم داد كه حقيقتو بگم و من هم بهش گفتم كه دليل اين كه من تركش كردم چي بود.اونجا بود كه شراره متوجه اصل قضيه شد و پي بردن به اين مسئله و از خود گذشتگي رامين باعث شد كه اين آتش عشق و محبت در درون هر دو شعله ور تر بشه اينم بهتون بگم كه به دليل اعتقادت خاصي كه هر دوي اونها داشتن با وجودي كه موقعيتهاي زيادي رو در خلوت هم گذرونده بوديم حتي دست هم ديگه رو لمس نكرده بوديم ما فقط براي هم حرف مي زديم و از علايق هم و خوشي ها و غصه هامون به هم مي گفتيم حتي ما معتقد بوديمكه نبايد با هم ازدواج كنيم چون ممنكه ازدواج باعث از بين رفتن اين پيوند قلبي بشه و وقتي كه به خواسته مون رسيديم  از همديگه خسته  بشيم . بگذريم&lt;br /&gt;زمان گذشت و نزديك امتحانات پايان ترم شد .شراره خيلي خوشگل بود با چشمهاي آبي كه وقتي به چشماش نگاه مي كردم تمام غصه هامو فراموش مي كردم .يه روز احساس كردم كه شراره داره ضعيف ميشه چهره اش ديگه اون شادبي قبل رو نداشت &lt;br /&gt;هر چي هم ازش مي پرسيدم چي شده ميگفت چيزي نيست تو اينجوري احساس مي كني.اما بعد از گذشت چند روز ديگه خودش اعتراف كرد كه حالش اصلا خوب نيست و مي خواد بره تهران .دو تا بليط هواپيما گرفتم و با هم عازم تهران شديم اونو رسوندم در خونه و از اونجايي كه رفتن من به تهران در اون موقعيت مشكوك بود ديگه نرفتم خونه از همون جا يك راست اومدم ترمينال يه بليط اتوبوس گرفتم و دوباره عازم شيراز شدم.چند روزي رو بدون خبر از حال شراره گذروندم اصلا حال و حوصله درس خوندن نداشتم تا اينكه يه روز تلفن خونه زنگ زد .&lt;br /&gt;-الو بفرماييد&lt;br /&gt;-الو آقا رامين  شمايي؟&lt;br /&gt;-بله شما&lt;br /&gt;-من پدر شراره هستم شما مي تونييد الان بياين تهران&lt;br /&gt;-ميشه بگين چي شده؟شراره طوريش شده؟&lt;br /&gt;-نه اتفاق خاصي نيفتاده فقط اگه ميتونين بياين تهران &lt;br /&gt;آدرس خونه شو داد و تلفن قطع شد&lt;br /&gt;ديگه داشتم ديوونه مي شدم مطمئن بودم كه هر چي هست مربوط به شراره است آخه من باباي شراره رو فقط يه بار اونم تو بازداشتگاه ديده بودم و بهش قول داده بودم كه تا وقتي به صورت رسمي از شراره خواستگاري نكنم با شراره ارتباط نداشته باشم حالا چي شده كه اون خودش از من تقاضا مي كنه كه بيام تهران اونم تو اين موقعيت كه مي دونه فصل امتحانات پايان ترمه&lt;br /&gt;تا رسيدم تهران نمي دونم چي بهم گذشت. اولين كاري كه كردم رفتم در خونه شون در زدم و خودمو معرفي كردم.با خوشرويي منو تعارف كرد من رفتم داخل خونه هيچ صحبتي رد و بدل نشد خيالم كمي راحت شده بود چون اگه خداي نكرده بلايي سر شراره مي اومد بايد اونجا سياه پوش مي بود پس چي شده مات و مبهوت بودم زدم به در پر رويي و سراغ شراره رو گرفتم&lt;br /&gt;گفتن شراره يه خورده كسالت داره برا چند روزي بستري اش كردن به زودي حالش خوب ميشه ديگه طاقت نياوردم آدرس بيمارستانو ازشون گرفتن و رفتم سراغش . شراره رو ديدم كه رو تخت افتاده بود حالش خيلي بد بود زرد و تكيده شده بود شده بود يه تيكه پوست و استخون.نشستم كنارش و زار زار زدم زير گريه به جاي اينكه من بهش دلداري بدم اون به من دلداري ميداد:&lt;br /&gt;گريه نكن عزيزم چيزي نيست به زودي خوب ميشم دكتر گفته همين يكي دو روزه مرخص مي شي&lt;br /&gt;تصميم گرفتم خودم با دكترش صحبت كنم .دكتر از من پرسيد چه نسبتي باهاش داري و من هم گفتم تصميم دارم باهاش ازدواج كنم اما دكتر گفت كه بهتره باهاش ازدواج نكني من به غيرتم برخورد گفتم ببخشيد آقاي دكتر لطفا در مسايل خانوادگي و شخصي دخالت نكنيد .من دوستش دارم و ميخوام باهاش ازدواج كنم حتي اگر تمام عالم و آدم مخالف اين قضيه باشن.&lt;br /&gt;دكتر گفت پسرم خونسرد باش من اگر اين حرفو مي زنم خير و صلاح تو رو ميخوام اما من گفتم خودم صلاح خودمو بهتر تشخيص ميدم شما فقط كاري بكنين كه اون خوب بشه. دكتر گفت حالا كه اصرارت بيش از حده من مجبورم حقيقتي رو بهت بگم &lt;br /&gt;حقيقتي كه وظيفه من ايجاب مي كنه تو بدوني:و دكتر لب به سخن گشود حرفاي دكتر آنچنان تلخ و ناگوار بود (اينجا بود كه اشك تو چشماي رامين جمع شد لرزش عجيبي تمام بدنشو فرا گرفته بود گفتم رامين اگه حالت بده ديگه ادامه نده اون ديگه تواني براي ادامه صحبتاش نداشت .بلندش كردم بردمش بيرون تا هواي تازه حاشو جا بياره رامين به آسمون خيره شده بود بدون اينكه پلك بزنه اشكش مثل بارون مي ريخت با وجود اينكه خيلي تمايل داشتم بدونم چي شده دلم نيومد خلوتشو به هم بريزم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-106242974237157732?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106242974237157732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106242974237157732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_08_31_archive.html#106242974237157732' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-106235380082885877</id><published>2003-08-31T22:46:00.000+04:30</published><updated>2003-08-31T22:46:41.196+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>با سلام خدمت دوستان مي خوام ادامه ماجرا  رو براتون تعريف كنم:&lt;br /&gt;فرداي اون روز ساعت 10 صبح رفتم حافظيه ديدم دختر كنار قبر حافظ نشسته و دسته گلي روي قبر گذاشته وقتي منو ديد بلند شد دسته گل رو به طرفم گرفت و گفت تقديم به شما من هم بهش گفتم تو اين گل رو براي خواجه آوردي حالا هديه تو پس مي گيري و اونم گفت از طرف من و خواجه تقديم به شما .بالاخره سر صحبت باز شد و دخترك گفت اولين برخوردت منجر به گفتن اولين دروغت شد و من خيلي ازت ناراحتم با تعجب پرسيدم كدوم دروغ؟و اون گفت تو از قبل منو مي شناختي ولي ديروز بهم گفتي كه براي اولين باره منو مي بيني با تعجب ازش پرسيدم چه دليلي براي اين حرفت داري و اونم در جواب گفت اگه تو منو نمي شناختي از كجا مي دونستي كه اسمم شراره است كه در اون متني كه نوشته بودي اسم منو برده بودي؟ ديگه داشتم ديوونه مي شدم واي خداي من چه حكمتيه؟من فقط براي اين كه متنم خوب بشه اسم شراره رو انتخاب كرده بودم و حالا اسم دخترك هم شراره بود.&lt;br /&gt;ديگه از همون روز روابط بين ما هر روز صميمي تر مي شد شراره هم دانشجو بود و از يه خانواده متمول در شمال  تهران كه كار باباش تجارت فرش بود.&lt;br /&gt;به هر تقدير اونم افكار به خصوصي داشت و اعتقادات و نظريات ما بي اندازه به هم شبيه بود و همين باعث شد كه پيوند ما رو هر روز عميق تر از روز قبل بكنه به طوري كه ديگه اگه يه روز هديگه رو نمي ديديم دنيا برسر مون خراب مي شد.&lt;br /&gt;تا اين كه يه روز كاخ آرزوهامون فرو ريخت .يه روز وقتي كه ما با هم بوديم توسط نيروهاي انتظامي براي كاري نكرده دستگير شديم من به بازداشتگاه منتقل شدم و قرار شد كه پدر شراره بياد و در مورد من تصميم بگيره آخه من براي دخترش مزاحمت ايجاد كرده بودم!!!!!!&lt;br /&gt;بگذريم يه هفته طول كشيد و من در مدت اين يك هفته فقط گريه مي كردم به طوري كه فقط پوست و استخون شده بودم تا اينكه بالاخره يه روز منو از بازداشتگاه آوردن بيرون &lt;br /&gt;بله اون روز پدر شراره اومده بود تا مزاحم دخترشو ببينه ونظر بده قبل از اينكه اون منو ببينه كارت دانشجوييم رو بهشون نشون داده بودن وگفته بودن اين آقا مزاحم دخترتون شده.وقتي منو ديد خيلي تعجب كرد چون واقعا از بس ضعيف شده بود شناخته نمي شدم &lt;br /&gt;اولين جمله اي كه از من پرسيد اين بود:رامين چه بلايي سر خودت آوردي؟ بعد شروع كرد به نصيحت كردن من كه آخه پسر جون اگه تو واقعا شراره رو دوست داري چرا از راه درستش اقدام نكردي؟ آخه هر چيز راه و رسمي داره . تو با اين كار باعث شدي كه آبروي من بريزه و اين كارتون برام گرون تموم مي شه به هر حال اون رضايت داد و من آزاد شدم اما مسئله به همين جا ختم نشد و من از طرف كميته انظباطي دانشگاه احظار شدم اونا از من تعهد گرفتن كه در صورتي كه يك بار ديگه من و شراره رو با هم ببينن هر دو مون رو از دانشگاه اخراج كنن .عليرغم ميلم تصميم گرفتم كه ديگه با شراره روبرو نشم تا براي اون مشكلي ايجاد نشه آخه همون قد كه براش مشكل درست كرده بودم هم دچار عذاب وجدان شده بودم به همين علت ديگه كمتر كلاس ميرفتم و برنامه مو طوري تنظيم كرده بودم كه باهاش روبرو نشم .روزا و شبام با اشك وآه آميخته شده بود .يه تخته چوب گرفته بودم تصوير شراره رو روش نقاشي كرده بودم و هر شب مي نشستم و با تيغ تصويرشو روي چوب حك مي كردم اونقدر غرق اين كار مي شدم كه تمام انگشتام خوني مي شد و من متوجه نمي شدم ديگه كارم داشت به جنون مي كشيد واقعا درمانده شده بودم .براي تسكين دردم به دكتر مراجعه كردم و اون برام آمپول آرام بخش تجويز كرده بود.يه شب وقتي براي تزريق آمپول به درمانگاه مراجعه كردم در برگشتم درست جلوي پله ها از بيرون صدايي شنيدم صداي شيون يه دختر كه داشتن مي آوردنش دكتر نا خود آگاه توجهم به طرص جلب شد صداي اشنايي بود بله او شراره بود كه توسط هم اتاقي هاش به درمانگاه اورده شده بود حالش خيلي بد بود همش داشت جيغ مي كشيد ديگه طاقت نياودم بِي  اختيار به طرفش خيز برداشتم در يك چشم به هم زدن اونو بغل كردم و روي تخت گذاشتم و شروع كردم به داد زدن كه آقاي دكتر به دادم برسيد همه تعجب زده  شده بودند فكر مي كردن كه من ديوونه ام كما اينكه واقعا ديوونه شده بودم.هي مي گفتم آقاي دكتر تو رو خدا به دادم برسين نذارين بلايي سرش بياد دكتر هم گفت چه نسبتي باهات داره زنته؟گفتم آره زنمه .چند نفري دست و پاشو گرفتن و يه آرام بخش بهش تزريق كردن ديگه ناي حركت نداشت من روبروش كنار ديوار نشسته بودم سرم روي زانوهام بود و گريه مي كردم يهو يكي منو صدا كرد :رامين تويي؟شراره بود اون چشماشو به زحت باز كرده بود و داشت منو نيگاه مي كرد .گفت: خيلي نامردي خيلي بدي چرا با من اين كارو كردي گفته بودن كه مردها بي وفا هستن اما نمي دونستم تا اين اندازه آخه چرا؟ چرا به من نگفتي دليل اين كه منو ترك كردي چي بود من كه پاي همه چيز وايستادم چرا با من اين كارو كردي؟ من هيچ چي نمي گفتم فقط اشك مي ريختم .ديگه طاقت نياوردم از اتاق زدم بيرون هم اتاقي هاش پشت در منتظر بودن اونا گفتن كه الان يه مدتيه كه شراره خوابگاه رو گذاشته رو سرش دايم داد و فرياد مي كنه سرشو مي كوبه توي ديوار و جيغ مي زنه به طوري كه همه از دستش عاصي شدن &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-106235380082885877?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106235380082885877'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106235380082885877'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_08_31_archive.html#106235380082885877' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-106235191373047804</id><published>2003-08-31T22:15:00.000+04:30</published><updated>2003-08-31T22:15:13.620+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://image.photoloft.com/opx-bin/OpxFIDISA.dll?s=cano&amp;src=/Photoloft/Asset21/2003/08/31/11024/11024130_0_9532.fpx,0,0,1,1,239,512,FFFFFF"&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-106235191373047804?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106235191373047804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106235191373047804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_08_31_archive.html#106235191373047804' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-106235180604636385</id><published>2003-08-31T22:13:00.000+04:30</published><updated>2003-08-31T22:13:25.943+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://image.photoloft.com/opx-bin/OpxFIDISA.dll?s=cano&amp;src=/Photoloft/Asset21/2003/08/31/11024/11024122_0_8909.fpx,0,0,1,1,244,512,FFFFFF"&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-106235180604636385?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106235180604636385'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106235180604636385'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_08_31_archive.html#106235180604636385' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-106235170430956033</id><published>2003-08-31T22:11:00.000+04:30</published><updated>2003-08-31T22:11:44.210+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://image.photoloft.com/opx-bin/OpxFIDISA.dll?s=cano&amp;src=/Photoloft/Asset21/2003/08/31/11024/11024119_0_5982.fpx,0,0,1,1,235,512,FFFFFF"&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-106235170430956033?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106235170430956033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106235170430956033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_08_31_archive.html#106235170430956033' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-106227382879267513</id><published>2003-08-31T00:33:00.000+04:30</published><updated>2003-08-31T00:33:48.756+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://image.photoloft.com/opx-bin/OpxFIDISA.dll?s=cano&amp;src=/Photoloft/Asset21/2003/08/28/11020/11020002_0_5598.fpx,0,0,1,1,371,512,FFFFFF"&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-106227382879267513?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106227382879267513'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106227382879267513'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_08_31_archive.html#106227382879267513' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-106227372371941422</id><published>2003-08-31T00:32:00.000+04:30</published><updated>2003-08-31T00:32:03.663+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://image.photoloft.com/opx-bin/OpxFIDISA.dll?s=cano&amp;src=/Photoloft/Asset21/2003/08/25/11013/11013055_0_1839.fpx,0,0,1,1,512,331,FFFFFF"&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-106227372371941422?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106227372371941422'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106227372371941422'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_08_31_archive.html#106227372371941422' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-106137089207898887</id><published>2003-08-20T13:44:00.000+04:30</published><updated>2003-08-20T13:44:52.400+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>                                               قصه يك عشق (قسمت اول &lt;br /&gt; با سلام خدمت همه همراهان صميمي اولش اجازه بدين بابت تاخير چند روزه ازتون عذر خواهي كنم راستش مشكلات كاري مجال هر گونه نوشتني رو از من سلب كرده .امروز ميخوام براتون قصه عشق يكي از دوستامو تعريف كنم عشقي كه شروعي شيرين وفرجامي تلخ داشت .&lt;br /&gt;چند سال پيش در يكي از شركتهاي تهران كار مي كردم در بين همكارايي كه داشتم به يكي بيشتر از بقيه علاقه داشتم و از مصاحبت باهاش لذت مي بردم چون اون هم پسر بسيار موقر و مودبي بود و هم مستمع خوبي براي شعرايي كه مي خوندم &lt;br /&gt;اسم اين شخص رامين بود .رامين يه پسر با احساس بود وضمنا خيلي هم خوش تيپ .اما در چشماش غم بزرگي موج مي زد طوري كه هر كسي به چشماش نگاه مي كرد مي تونست اين غصه رو در عمق چشماي جذاب و نافذش ببينه.خيلي دلم ميخواست بدونم چرا رامين هميشه اين قد افسرده است اما شهامت پرسيدنشو نداشتم تا اين كه يه روز كه داشتم شعري از حافظ رو براش مي خوندم گفت يادش بخير افشين يه زماني من تمام ديوان حافظ رو از حفظ بودم اما حالا دريغ ازبه خاطر داشتن حتي يه دونه از شعراش.اينم بهتون بگم كه من يه سوال ديگه هم در ذهنم ايجاد شده بود و اون اينكه رامين به من گفته بود كه كارشناسي دانشگاه شيراز خونده اما مدركش فوق ديپلم بود و اين تناقض بد جوري ذهن منو آزار مي داد با توجه به شناختي هم كه ازش داشتم مطمئن بودم كه اون اهل دروغ نيست پس چطور همچين چيزي ممكنه.&lt;br /&gt;به هر تقدير من كه منتظر فرصتي بودم تا از قصه زندگيش سر در بيارم ازش پرسيدم آخه مگه چه اتفاقي در زندگيت افتاده كه اين همه زندگيت دگر گون شده و اون لب به سخن گشود گفت افشين من اين چيزا رو تا به حال براي هيچ كس بازگو نكردم اما چون به تو اردات خاصي دارم ميخوام برا تو بازگوش كنم هر چند كه مي دونم تكرار اين خاطرات اذيتم مي كنه:&lt;br /&gt;بعد از گرفتن مدرك ديپلم بلافاصله در دانشگاه شيراز قبول شدم از اونجا كه وضع مالي مون خوب بود خونه اي در شيراز كرايه كردم و شروع كردم به تحصيل اما كدوم تحصيل به تنها چيزي كه علاقه نداشتم دروس دانشگاه بود من عاشق حافظ بودم و دايم شعراي حافظ رو مي خوندم و تا فرصتي گيرم مي اومد مي رفتم حافظيه و ساعات زيادي رو در اونجا مي گذروندم سرگرمي هام هم نوشتن متون ادبي و نقاشي بود .اون قدر غرق اين چيزا شده بودم كه دنياي اطرافم رو فراموش كرده بودم براي من عشق زميني يه چيز مسخره و خنده دار طوري كه هميشه به ليلي و مجنون به چشم آدمايي نگاه مي كردم كه فاقد عقل بودن به خودم مي گفتم مگه امكان داره آدم عاشق يه دختر بشه كه اين عشق اون به مرز جنون بكشونه.صوفي گري و درويش مسلكي رو پيشه خودم كرده بودم و رياضت هايي كه مي كشيدم باعث شده بود كه چيزايي به من الهام بشه كه ديگرن فاقد دركش بودن تا اينكه يه روز اتفاقي افتاد كه باعث شد مسير زندگيمو  عوض كنه اون روز مطابق معمول هميشه براي رازو نياز با حافظ بر سر مزارش رفته بودم بعد از نشستن بر مزار خواجه شيراز به پاركي كه در همون نزديكي بود رفتم و زير يه درخت توت نشستم درست درروبروي من يه درخت بيد مجنون بود تصميم گرفتم كه طرحي از درخت بيد رو نقاشي كنم قلم و كاغذ رو برداشتم و شروع به ترسيم كردم اما بعد از كشيدن مقداري از طرح چيزي توجهم رو به خودش جلب كرد دختري در زير درخت نشسته بود دستش رو زير چونه اش گرفته بود و منو به دقت زير نظر داشت چشمام كه تو چشماي دختر افتاد قلبم لرزيد براي اولين بار بود كه با ديدن يك دخترتپش  قلبم شديد تر شده  بود.بي اختيار اون كاغذ رو مچاله كردم و دور انداختم وتصميم گرفتيم در باره اين ماجرا يه متن ادبي بنويسم عنوان اين متن رو گذاشتم دختري كه زير درخت بيد نشسته بود.و شروع كردم به نوشتن اسم دخترك رو هم گذاشتم شراره و شروع به تمجيد و توصيف اون صحنه كردم در حين نوشتن گاهي براي فكر كردن سرم رو بلند مي كردم و به دختر خيره  ميشدم اونم مشغول نوشتن بود و توجهي به من نداشت وقتي متنم تموم شد كاغذ رو تا كردم و به طرف دختر رفتم سلام كردم سرشو بلند كرد و گفت بفرماييد امري داشتين؟گفتم خانم اين مال شماست و اونم در جوابم گفت آقا اشتباه گرفتين من از اون دخترايي كه بخوان نامه بگيرن نيستم .گفتم من قصد جسارت نداشتم فقط مي خواستم اين متن رو كه نتيجه تراوشات ذهني منه بخونيد ونظر بديد البته اگه دلتون هم نخاست نيازي به اظهار نظر نيست دختر گفت باشه حالا كه اين طوره همون جايي كه نشسته بوديد بنشينيد تا خبرتون كنم و دوباره سرگرم نوشتن شد وقتي نوشته اش به پايان رسيد بلند شد و به طرف من اومد و گفت حالا اين متني كه من نوشتم شما بخونيد و متنتون رو هم بديد كه من بخونم فردا هم ساعت 10 براي لظهار نظر در مورد نوشته هامون آرامگاه حافظ.براي اولين بار بود كه در زندگيم انتظار مي كشيدم كه فردا ساعت 10 بشه با خودم گفتم براي اين كه بتونم در آرامش بيشتري اين نوشته رو بخونم مي رم خونه و اونجا بازش مي كنم وقتي به خونه رسيدم و نامه رو باز كردم چشام از تعجب گرد شدعنوان متني كه دختر نوشته بود اين بود :پسري زير درخت توت&lt;br /&gt;ديگه براي ملاقات فردا لحظه شماري مي كردم&lt;br /&gt;چون قصه بدينجا رسيد صبح شد و شهرزاد لب فرو بست&lt;br /&gt;ادامه ش باشه در يه فرصت ديگه&lt;br /&gt;پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت&lt;br /&gt;اي واي من كه قصه دل ناتمام ماند&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-106137089207898887?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106137089207898887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/106137089207898887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_08_17_archive.html#106137089207898887' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105971612191895065</id><published>2003-08-01T10:05:00.000+04:30</published><updated>2003-08-01T10:05:21.940+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://image.photoloft.com/opx-bin/OpxFIDISA.dll?s=cano&amp;src=/Photoloft/Asset21/2003/07/24/10907/10907841_0_9650.fpx,0,0,1,1,370,512,FFFFFF"&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105971612191895065?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105971612191895065'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105971612191895065'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_07_27_archive.html#105971612191895065' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105965755104517125</id><published>2003-07-31T17:49:00.000+04:30</published><updated>2003-07-31T17:58:38.156+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام همراهان هميشگي باز هم من اومدم تا از غم و درد و هجر و فراق برايتان بگويم كلماتي كه همراهان هميشگي عشاق دل سوخته هستد اميدوارم كه بخونيدو بپسنديد:&lt;br /&gt;عشق توبلاي دل درويش من است&lt;br /&gt;بيگانه نمي شود مگر خويش من است&lt;br /&gt;خواهم سفري كنم زغم بگريزم&lt;br /&gt;منزل منزل غم تو در پيش من است&lt;br /&gt;************************&lt;br /&gt;ما دل به غم تو بسته داريم اي دوست&lt;br /&gt;درد تو به جان خسته داريم اي دوست&lt;br /&gt;گفتي كه به دل شكستگان نزديكم&lt;br /&gt;ما نيز دل شكسته داريم اي دوست&lt;br /&gt;************************&lt;br /&gt;عاشق نتواند كه دمي بي غم زيست&lt;br /&gt;بي يار و ديار اگر بود خود غم نيست&lt;br /&gt;خوش آن كه به يك كرشمه جان كرد نثار&lt;br /&gt;هجران و وصل را ندانست كه چيست&lt;br /&gt;*************************&lt;br /&gt;گه مي گردم بر آتش هجر كباب&lt;br /&gt;گه سرگردان بحر غم همچو حباب&lt;br /&gt;القصه چو خار و خس در اين دير خراب&lt;br /&gt;گه بر سر آتشم گهي بر سر آب&lt;br /&gt;*************************&lt;br /&gt;غم عاشق سينه بلا پرور ماست&lt;br /&gt;خون در دل آرزو ز چشم تر ماست&lt;br /&gt;هان غير اگر حريف مايي پيش آي&lt;br /&gt;كالماس به جاي باده در ساغر ماست&lt;br /&gt;*************************&lt;br /&gt;از ديده سنگ خون چكاند غم تو&lt;br /&gt;بيگانه و آشنا نداند غم تو&lt;br /&gt;دم در كشم و غمت همه نوش كنم&lt;br /&gt;تا از پس من به كس نماند غم تو&lt;br /&gt;*************************&lt;br /&gt;خبرت هست؟كه از خويش خبر نيست مرا&lt;br /&gt;گذري كن كه ز غم راه گذر نيست مرا&lt;br /&gt;گر سرم در سر سودات رود نيست عجب&lt;br /&gt;سر سوداي تو دارم غم سر نيست مرا&lt;br /&gt;بي رخت اشك همي بارم و گل مي كارم&lt;br /&gt;غير از اين كار كنون كار دگر نيست مرا&lt;br /&gt;*************************&lt;br /&gt;دروصل ز انديشه دوري فرياد&lt;br /&gt;در هجر ز درد نا صبوري فرياد&lt;br /&gt;افسوس زمحرومي دوري افسوس&lt;br /&gt;فرياد ز درد نا صبوري فرياد&lt;br /&gt;*********************&lt;br /&gt;در وصل تو پيوسته به گلشن بودم&lt;br /&gt;در هجر تو با ناله و شيون بودم&lt;br /&gt;گفتم به دعا كه چشم بد دور ز تو&lt;br /&gt;اي دوست مگر چشم بدت من بودم&lt;br /&gt;*********************&lt;br /&gt;اي غم كه حجاب صبر بشكافته اي&lt;br /&gt;بي تابي من ديده و بر تافته اي&lt;br /&gt;شب تيره و يار دور و كس مونس نه&lt;br /&gt;اي هجر بكش كه بي كسم يافته اي&lt;br /&gt;*********************&lt;br /&gt;نامه تمام گشت به جانان كه ميبرد&lt;br /&gt;پيغام كالبد به سوي جان كه مي برد&lt;br /&gt;اين خط پر زمهر به دلبر كه مي دهد&lt;br /&gt;وين درد سر به مهر به درمان كه مي برد&lt;br /&gt;اين نامه نيست پيرهن كاغذين ماست&lt;br /&gt;پر خون ز دست هجر به جانان كه مي برد&lt;br /&gt;جانان مرا به هجر تو هر مونسي كه هست&lt;br /&gt;غم مي برد ولي غم هجران كه مي برد&lt;br /&gt;گفتي نگاه دار به فرمان خويش دل&lt;br /&gt;دارم ولي بگوي كه فرمان كه مي برد&lt;br /&gt;دردا كه دل زخسروي بيچاره مي رود&lt;br /&gt;واگاه ني زبردن دل آن كه مي برد&lt;br /&gt;*********************&lt;br /&gt;نيك مي خواهي كه از خود دورم اندازي دگر&lt;br /&gt;وان دل سنگين زمهر من بپردازي دگر&lt;br /&gt;آتشي در من زدي از هجر و مي گويي مسوز&lt;br /&gt;با من مسكين سرگردان نمي سازي دگر&lt;br /&gt;دل ز من بردي و گويي با تو بازي مي كنم&lt;br /&gt;راست مي پرسي؟به خون من همي بازي دگر&lt;br /&gt;پرده اي انداختي بر روي و سيلي بر گذار&lt;br /&gt;تا مرا در آتش اندوه نگذاري دگر&lt;br /&gt;زان همي ترسم كه چون فارغ شوي از قتل من&lt;br /&gt;روي را رنگين كني و زلف بترازي دگر&lt;br /&gt;بسته اي بر ديگرانم باز و مي دانم كه چيست&lt;br /&gt;ايمنم كردي كه پنهان بر سرم تازي دگر&lt;br /&gt;سختم از حضرت جدا كردي و از درگاه دور&lt;br /&gt;آه اگر بر حال من چشمي بيندازي دگر&lt;br /&gt;مفلس و بي مايه مگذارم چنين گر هيچ وقت&lt;br /&gt;تازه خواهي كردبا من عهد انبازي دگر&lt;br /&gt;******************************&lt;br /&gt;ما در به روي خلق فرو بسته ايم باز&lt;br /&gt;در شاهد خيال تو پيوسته ايم باز&lt;br /&gt;دل جوش مي زند زتمناي وصل تو&lt;br /&gt;مارا مبين كه ساكن و آهسته ايم باز&lt;br /&gt;با هجر و درد و محنت و اندوه عشق تو&lt;br /&gt;يك اتفاق كرده و نگسسته ايم باز&lt;br /&gt;رنگ و ريا و زنگ نفاق و نشان كبر&lt;br /&gt;از خود به خون ديده فرو شسته ايم باز&lt;br /&gt;اي سنگدل كه تيغ جفا بر كشيده اي&lt;br /&gt;رو مرهمي بساز كه دل خسته ايم باز&lt;br /&gt;گفتي به راستي دلت از ما شكسته شد&lt;br /&gt;خود كي درست بود كه بشكسته ايم باز&lt;br /&gt;********************************&lt;br /&gt;بر ما در وصل بسته مي دارد دوست&lt;br /&gt;دل را به فراق خسته مي دارد دوست&lt;br /&gt;من بعد من و شكستگي در دوست&lt;br /&gt;چون دوست دل شكسته مي دارد دوست&lt;br /&gt;******************************&lt;br /&gt;اي شوق تو در فراق چندان كه مپرس&lt;br /&gt;جان را به تو اشتياق چندان كه مپرس&lt;br /&gt;آن دست كه داشتم به دامان وصال&lt;br /&gt;بر سر زدم از فراق چندان كه مپرس&lt;br /&gt;*****************************&lt;br /&gt;با خود در وصل تو گشودن مشكل&lt;br /&gt;دل را به فراق آزمودن مشكل&lt;br /&gt;مشكل حالي و طرفه مشكل حالي&lt;br /&gt;بودن مشكل با تو نبودن مشكل&lt;br /&gt;******************************&lt;br /&gt;يارب تو مرا به يار دمساز رسان&lt;br /&gt;آوازه دردم به هم آواز رسان&lt;br /&gt;آن كس كه من از فراق او غمگينم&lt;br /&gt;او را به من و مرا به او باز رسان&lt;br /&gt;*****************************&lt;br /&gt;اي دل تو فراق يار ديدي خون شو&lt;br /&gt;اي ديده موافقت كن و جيحون شو&lt;br /&gt;اي جان تو عزيز تر نئي از يارم&lt;br /&gt; بي دوست نخواهمت زتن بيرون شو&lt;br /&gt;****************************&lt;br /&gt;باز آي كه تا صدق نيازم بيني&lt;br /&gt;بيداري شبهاي درازم بيني&lt;br /&gt;ني ني غلطم كه خود فراق تو بتا&lt;br /&gt;كي زنده گذاردم كه بازم بيني&lt;br /&gt;***************************&lt;br /&gt;حسن خود عرضه كن اي ماه پسنديده صفات&lt;br /&gt;تا شود ديده ما روشن از آثار صفات&lt;br /&gt;لب لعل و دهن تنگ و خط سبز تو بود&lt;br /&gt;در جهان آب رخ معدن و حيوان و نبات&lt;br /&gt;چشمم از گريه فرات است و رخ از ناخن نيل&lt;br /&gt;تو تواني كه به هم جمع كني نيل و فرات&lt;br /&gt;همچو فرهاد دگر كوه گرفتيم و كمر&lt;br /&gt;در فراق رخت اي دلبر شيرين حركات&lt;br /&gt;جز وفاق تو حديثم نبود وقت نشو&lt;br /&gt;جز وفاي تو به يادم نبود روز وفات&lt;br /&gt;سيم اشك من از آن نقد روان است كه گشت&lt;br /&gt;لب لعل تو محصل خط سبز تو برات&lt;br /&gt;هر چه گويي بتوانم مگر از روي تو چند&lt;br /&gt;وآن چه خواهي بكنم جز به فراق تو ثبات&lt;br /&gt;********************************&lt;br /&gt;دردا كه در اين زمانه پر غم و درد&lt;br /&gt;غبنا كه در اين دايره غم پرورد&lt;br /&gt;هر روز فراق دوستي بايد ديد&lt;br /&gt;هر لحظه وداع همدمي بايد كرد&lt;br /&gt;*************************&lt;br /&gt;درسينه كسي كه راز پنهانش نيست&lt;br /&gt;چون زنده نمايد او ولي جانش نيست&lt;br /&gt;رو درد طلب كه علتت بي درديست&lt;br /&gt;درديست كه هيچ گونه درمانش نيست&lt;br /&gt;************************&lt;br /&gt;از درد نشان مده كه در جان تو نيست&lt;br /&gt;بگذر زولايتي كه از آن تو نيست&lt;br /&gt;از بي خردي بود كه با جوهريان&lt;br /&gt;لاف از گهري زني كه در كان تو نيست&lt;br /&gt;*************************&lt;br /&gt;زان ناله كه دربستر غم دوشم بود&lt;br /&gt;غمهاي جهان جمله فراموشم بود&lt;br /&gt;ياران همه درد من شنيدند ولي&lt;br /&gt;ياري كه در او كرد اثر گوشم بود&lt;br /&gt;*************************&lt;br /&gt;از هجر تو اي نگار اندر نارم&lt;br /&gt;مي سوزم از اين درد و دم اندر نـآرم&lt;br /&gt;تا دست به گردن تو اندر نآرم&lt;br /&gt;آغشته به خون چو دانه اندر نارم&lt;br /&gt;*************************&lt;br /&gt;من لايق عشق و درد عشق تو نيم&lt;br /&gt;زنهار كه هم نبرد عشق تو نيم&lt;br /&gt;چون آتش عشق تو بر آرد شعله&lt;br /&gt;من دانم و من كه مرد عشق تو نيم&lt;br /&gt;************************&lt;br /&gt;درد دل من دواش مي داني تو&lt;br /&gt;سوز دل من سزاش مي داني تو&lt;br /&gt;من غرق گنه پرده عصيان در پيش&lt;br /&gt;پنهان چه كنم كه فاش مي داني تو&lt;br /&gt;************************&lt;br /&gt;دردي داريم و سينه برياني&lt;br /&gt;عشقي داريم و ديده ئ گرياني&lt;br /&gt;عشقي و چه عشق عشق عالم سوزي&lt;br /&gt;دردي و چه درد درد بي درماني&lt;br /&gt;************************&lt;br /&gt;باد باز آمد و بوي گل و ريحان آورد&lt;br /&gt;خنده ئ باغ مرا گريه ئ هجران آورد&lt;br /&gt;باز گلهاي نو از درد كهن يادم داد&lt;br /&gt;غنچه ها بر جگرم زخم چو پيكان آورد&lt;br /&gt;بوي آن گمشده ئ خويش نمي يابم هيچ&lt;br /&gt;زان چه سودم كه صبا بوي گلستان آورد&lt;br /&gt;**********************&lt;br /&gt;مطابق معمول با يكي از نوشته هاي خودم اين كاروان رو بدرقه مي كنم تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد:&lt;br /&gt;كلبه غم در دياري دور ماواي من است&lt;br /&gt;يك شب حسرتزده مهمان غمهاي من است &lt;br /&gt;من در اين ماتمسرا زار و نحيف افتاده ام&lt;br /&gt;يادگاري از وفاي عهد سودي من است&lt;br /&gt;فخرم اين باشد كه عشقم كيمياي هستي است&lt;br /&gt;شوق و ذوقم بهر آن عشق زليخاي من است&lt;br /&gt;آنقدر در آتش دل سوختم تا ساختم&lt;br /&gt;اين سراي محنتي كه زير پاهاي من است&lt;br /&gt;ياسمن ها از برايش هديه خواهم برد من&lt;br /&gt;نقش عشق و آرزويش خواب و روياي من است&lt;br /&gt;**********************&lt;br /&gt;پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت&lt;br /&gt;اي واي من كه قصه دل ناتمام ماند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105965755104517125?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105965755104517125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105965755104517125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_07_27_archive.html#105965755104517125' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105904302962099256</id><published>2003-07-24T15:07:00.000+04:30</published><updated>2003-07-24T15:07:09.660+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://image.photoloft.com/opx-bin/OpxFIDISA.dll?src=/Photoloft/Asset21/2003/07/24/10907/10907843_0_1909.fpx,0,0,1,1,280,384,FFFFFF"&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105904302962099256?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105904302962099256'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105904302962099256'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105904302962099256' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105898091752041837</id><published>2003-07-23T21:51:00.000+04:30</published><updated>2003-07-23T22:01:53.656+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://image.photoloft.com/opx-bin/OpxFIDISA.dll?s=cano&amp;src=/Photoloft/Asset21/2003/07/23/10905/10905214_0_4256.fpx,0,0,1,1,374,512,FFFFFF"&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105898091752041837?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105898091752041837'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105898091752041837'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105898091752041837' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105897742477270051</id><published>2003-07-23T20:53:00.000+04:30</published><updated>2003-07-23T21:03:40.870+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://image.photoloft.com/opx-bin/OpxFIDISA.dll?s=cano&amp;src=/Photoloft/Asset21/2003/07/22/10900/10900018_0_8009.fpx,0,0,1,1,512,384,FFFFFF"&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105897742477270051?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105897742477270051'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105897742477270051'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105897742477270051' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105887408565637104</id><published>2003-07-22T16:11:00.000+04:30</published><updated>2003-07-22T16:11:25.610+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://image.photoloft.com/opx-bin/OpxFIDISA.dll?s=cano&amp;src=/Photoloft/Asset21/2003/07/22/10899/10899921_0_5499.fpx,0,0,1,1,164,123,FFFFFF"&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105887408565637104?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105887408565637104'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105887408565637104'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105887408565637104' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105887245615626618</id><published>2003-07-22T15:44:00.000+04:30</published><updated>2003-07-22T15:44:16.220+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://www.persiangraphic.com/mypostcard/cards640/card017.jpg"&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105887245615626618?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105887245615626618'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105887245615626618'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105887245615626618' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105879306484177254</id><published>2003-07-21T17:41:00.000+04:30</published><updated>2003-07-21T17:41:04.910+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام و درودي بيكران به همه همراهان صميمي باز هم من اومدم تا براتون بگم از قلب هاي شكسته و دلهاي عاشق ميخوام دعوتون كنم به شعرايي كه سياوش قميشي ميخونه راستش خودم هم نمي دونم سراينده شون كيه اما واقعا پر محتوا و با معنيه:&lt;br /&gt;با تو حكايتي دگر&lt;br /&gt; اين دل ما به سر كند&lt;br /&gt;شب سياه قصه را&lt;br /&gt; هواي تو سحر كند&lt;br /&gt;باور ما نمي شود&lt;br /&gt;در سر ما نمي رود&lt;br /&gt;از گذر سينه ما &lt;br /&gt;يار دگر گذر كند&lt;br /&gt;شكوه بسي شنيده ام&lt;br /&gt;از دل درد كشيده ام&lt;br /&gt;كور شوم جز تو اگر&lt;br /&gt; زمزمه اي دگر كنم&lt;br /&gt;مقصد و مقصودم تويي&lt;br /&gt;عشقم و معبودم تويي&lt;br /&gt;از تو حذر نمي كنم&lt;br /&gt;سايه مگر سفر كند&lt;br /&gt;چاره كار ما تويي&lt;br /&gt;ياور و يار ما تويي&lt;br /&gt;توبه نمي كند اثر &lt;br /&gt;مرگ مگر اثر كند&lt;br /&gt;مجرم آزاده منم&lt;br /&gt;تن به جزا داده منم&lt;br /&gt;قاضي درگاه تويي&lt;br /&gt;حكم سحرگاه تويي &lt;br /&gt;********************************&lt;br /&gt;پرنده هاي قفسي عادت دارن به بي كسي&lt;br /&gt;عمرشونو بي همنفس كز مي كنن كنج قفس&lt;br /&gt;نمي دونن سفر چيه&lt;br /&gt;عاشق دربدر كيه&lt;br /&gt;هر كي بريزه شاه دونه&lt;br /&gt; فكر مي كنن خداشونه&lt;br /&gt;يه عمره بي حبيبن&lt;br /&gt; با آسمون غريبن&lt;br /&gt;اين همه نعمت اما&lt;br /&gt; هميشه بي نصيبن&lt;br /&gt;تو آسمون نديدن&lt;br /&gt; خورشيد چه نوري داره&lt;br /&gt;چشمه كوه مشرق&lt;br /&gt; چه راه دوري داره&lt;br /&gt;چه ميدونن به چي ميگن ستاره&lt;br /&gt;چه مي دونن دنيا كي ها بهاره&lt;br /&gt;چه مي دونن عاشق ميشه چه آسون &lt;br /&gt;پرنده زير بارون&lt;br /&gt;پرنده هاي قفسي&lt;br /&gt; عادت دارن به بي كسي&lt;br /&gt;قفس به اين بزرگي&lt;br /&gt; كاشكي پرنده بودم&lt;br /&gt;مهم نبود پريدن&lt;br /&gt; ولي برنده بودم&lt;br /&gt;فرقي نداره وقتي&lt;br /&gt;ندوني و نبيبني&lt;br /&gt;غصت مي گيره وقتي&lt;br /&gt;مي دوني و مي بيني&lt;br /&gt;چه مي دونن به چي ميگن ستاره&lt;br /&gt;چه مي دونن دنيا كي يا بهاره&lt;br /&gt;چه مي دونن عاشق ميشه چه آسون&lt;br /&gt;پرنده زير بارون&lt;br /&gt;******************************************************&lt;br /&gt;اگر از عشق ميشه قصه نوشت&lt;br /&gt;ميشه از عشق تو گفت&lt;br /&gt;ميشه با ستاره هاي چشم تو&lt;br /&gt; مغرب نو مشرق نو بر پا كرد&lt;br /&gt;ميشه از برق نگات خورشيدو خاكستر كرد&lt;br /&gt;ميشه از گندمي هاي سر زلفت&lt;br /&gt;يه عالم شعر نوشت&lt;br /&gt;آره از عشق تو ديوونگي هم عالميه&lt;br /&gt;آره از عشق تو مردن داره&lt;br /&gt;ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد&lt;br /&gt;ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست تو هم راحت شد&lt;br /&gt;آره از عشق تو ديوونگي هم عالميه&lt;br /&gt;اگر از عشق ميشه قصه نوشت&lt;br /&gt;ميشه از عشق تو گفت&lt;br /&gt;ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد&lt;br /&gt;ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست تو هم راحت شد&lt;br /&gt;آره از عشق تو ديوونگي هم عالميه&lt;br /&gt;آره از عشق تو مردن داره&lt;br /&gt;******************************&lt;br /&gt;گر حال تو همچون من آشفته خراب است&lt;br /&gt;گر خواهش دلهاي من و تو بي حساب است&lt;br /&gt;اي واي به حال هر دوي ما&lt;br /&gt;سكوتم از رضايت نيست&lt;br /&gt;دلم اهل شكايت نيست&lt;br /&gt;هزار شاكي خودش داره&lt;br /&gt;خودش پيره گرفتاره&lt;br /&gt;همون بهتر كه ساكت باشه اين دل&lt;br /&gt;جدا از اين ضوابط باشه اين دل&lt;br /&gt;از اين بدتر نشه رسوايي ما&lt;br /&gt;كه تنها تر نشه تنهايي ما&lt;br /&gt;كسي جرمي نكرده گر به ما اين روزها عشقي نمي ورزه&lt;br /&gt;بهايي داشت دل پيشترها كه در اين روزا نمي ارزه&lt;br /&gt;كه كار ما گذشته از شكايت&lt;br /&gt;هنوز هم پاي بنديم در رفاقت&lt;br /&gt;ميريزه تو خودش دل غصه ها شو&lt;br /&gt;آخه هيچ كس نمي خواد قصه هاشو&lt;br /&gt;**********************************&lt;br /&gt;منم روي زمين تنها ترين خاك خدا&lt;br /&gt;همه تنم در حسرت يه جاي پا&lt;br /&gt;جزيره ام جزيره اي كه هميشه تو غربتم&lt;br /&gt;تنهام نذار اي رهگذر من تشنه محبتم&lt;br /&gt;تو نديدي چه غريبه جزيره&lt;br /&gt;يه خاكه توي آب اسيره&lt;br /&gt;هميشه تو هراس مرگه&lt;br /&gt;كه روزي زير آب نميره&lt;br /&gt;منم تنها ترين جزيره روي زمين&lt;br /&gt;تو ميدوني درد منو غربت نشين&lt;br /&gt;جزيره اي پا بسته ام شده بن بست دنياي من&lt;br /&gt;اي رهگذر از بي كسي شده مسموم هواي من&lt;br /&gt;تو نديدي چه غريبه جزيره&lt;br /&gt;يه خاكه توي آب اسيره&lt;br /&gt;هميشه تو هراس مرگه&lt;br /&gt;كه روزي زير آب نميره&lt;br /&gt;*****************************&lt;br /&gt;قصه من و غم تو قصه گل و تگرگه&lt;br /&gt;ترس بي تو زنده بودن ترس لحظه هاي مرگه&lt;br /&gt;اي براي با تو بودن بايد از بودن گذشتن&lt;br /&gt;سر به بيداري گرفته ذهن خواب آلوده من&lt;br /&gt;هميشه ميون قاب خالي درهاي بسته&lt;br /&gt;طرح اندام قشنگت پاك و رويايي نشسته&lt;br /&gt;كاش مي شد چشام ببين طرح اندام تو داره&lt;br /&gt;زنده ميشه جون مي گيره پا توي اتاق مي ذاره&lt;br /&gt;كاس مي شد صداي پاهات بپيچه تو گوش دالون&lt;br /&gt;طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون&lt;br /&gt;كاش مي شد دوباره باغچه پر گلهاي تو باشه&lt;br /&gt;غنچه سفيد مريم با نوازش تو وا شه&lt;br /&gt;كاش ميشد اما نميشه نميشه بياي دوباره&lt;br /&gt;نميشه دستات تو گلدون گلاي مريم بذاره&lt;br /&gt;كاش ميشد اما نميشه اين مرام روزگاره&lt;br /&gt;رفتنت هميشگي بود ديگه برگشتن نداره&lt;br /&gt;*******************&lt;br /&gt;پشت قاب شيشه پنجره اي&lt;br /&gt;كه شباي منو با خود مي بره&lt;br /&gt;جايي كه گذشته هام مث تصوير ازتو قابش ميگذره&lt;br /&gt;پشت قاب بي نفس&lt;br /&gt;مث اون پرنده كه دلش گرفته تو قفس&lt;br /&gt;مث يك حقيقت رفته به باد&lt;br /&gt;منو با خود مي بره مثل يك رويا تو خواب&lt;br /&gt;شهر من من به تو مي انديشم&lt;br /&gt;نه به تنهايي خويش&lt;br /&gt;از پس شيشه تو را مي بينم&lt;br /&gt;كه گرفتي مرا در بر خويش&lt;br /&gt;من وضو با نفس خيال تو مي گيرم&lt;br /&gt;و تو را مي خوانم&lt;br /&gt;و به شوق فردا كه تو را خواهم ديد چشم به راه مي مانم&lt;br /&gt;تن من پاره اي از ان تن توست&lt;br /&gt;و قشنگترين شباي پر ستاره شب توست&lt;br /&gt;*********************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه دردي است در ميان جمع بودن&lt;br /&gt; ولي در گوشه اي تنها نشستن &lt;br /&gt;براي ديگران چون كوه بودن ولي &lt;br /&gt;در چشم خود آرام شكستن&lt;br /&gt;براي هر لبي شعري سرودن&lt;br /&gt; ولي لبهاي خود همواره بستن&lt;br /&gt;به رسم دوستي دستي فشردن&lt;br /&gt;ولي با هر سخن قلبي شكستن&lt;br /&gt;به نزد عاشقان چون سنگ خاموش&lt;br /&gt;ولي در بزم خود غوغا نشستن&lt;br /&gt;به غربت دوستان در خاك سپردن&lt;br /&gt;ولي بر دل اميد خانه بستن&lt;br /&gt;به من هر دم نواي دل زند بانگ&lt;br /&gt;چه خوش باشد از اين خانه رستن&lt;br /&gt;************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****************************&lt;br /&gt;قصه من و غم تو قصه گل و تگرگه&lt;br /&gt;ترس بي تو زنده بودن ترس لحظه هاي مرگه&lt;br /&gt;اي براي با تو بودن بايد از بودن گذشتن&lt;br /&gt;سر به بيداري گرفته ذهن خواب آلوده من&lt;br /&gt;هميشه ميون قاب خالي پشت اين  درهاي بسته&lt;br /&gt;طرح اندام قشنگت پاك و رويايي نشسته&lt;br /&gt;كاش مي شد چشام ببيني  طرح اندام تو داره&lt;br /&gt;زنده ميشه جون مي گيره پا توي اتاق مي ذاره&lt;br /&gt;كاش مي شد صداي پاهات بپيچه تو گوش دالون&lt;br /&gt;طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون&lt;br /&gt;كاش مي شد دوباره باغچه پر گلهاي تو باشه&lt;br /&gt;غنچه سفيد مريم با نوازش تو وا شه&lt;br /&gt;كاش ميشد اما نميشه نميشه بياي دوباره&lt;br /&gt;نميشه دستات تو گلدون گلاي مريم بذاره&lt;br /&gt;كاش ميشد اما نميشه اين مرام روزگاره&lt;br /&gt;رفتنت هميشگي بود ديگه برگشتن نداره&lt;br /&gt;******************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خيلي وقته ديگه بارون نزده&lt;br /&gt;رنگ عشق به اين خيابون نزده&lt;br /&gt;خيلي وقتي ابري پر پر نشده&lt;br /&gt;دل آسمون سبك تر نشده&lt;br /&gt;مه سرد رو تن پنجره ها&lt;br /&gt;مثل بغض توي سينه منه&lt;br /&gt;ابر چشمام پر اشكه اي خدا&lt;br /&gt;وقتشه دوباره بارون بزنه&lt;br /&gt;خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده&lt;br /&gt;قلبم از دوري تو بد جوري دلتنگ شده&lt;br /&gt;بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست&lt;br /&gt;كوه غصه از دلم رفتني نيست&lt;br /&gt;حرف عشق تو را من با كي بگم&lt;br /&gt;همه حرفا كه آخه گفتني نيست&lt;br /&gt;******************************&lt;br /&gt;فصل پاييزي من كه مي رسه&lt;br /&gt;فصل اندوه سفر سر مي رسه&lt;br /&gt;تو سكوت خسته باور من&lt;br /&gt;سايه ام فكر جدايي مي كنه&lt;br /&gt;شاخه سرد وجودم نمي خواد&lt;br /&gt;رگ بيداري لحظه هام باشه&lt;br /&gt;نفسم در نمي ياد&lt;br /&gt;به چشم خواب نمي ياد&lt;br /&gt;دل من تو را مي خواد&lt;br /&gt;چشم من گريه مي خواد&lt;br /&gt;تو عبور از پل خواب جاده ها&lt;br /&gt;روح من عشقي به رفتن نداره&lt;br /&gt;تو سكوت خالي اين دل من&lt;br /&gt;ديگه هيچ چي جز تو جايي نداره&lt;br /&gt;ذهن شبنم كه مي خواد گريه كنه&lt;br /&gt;فصل بارون تو چشم در مي زنه&lt;br /&gt;فصل پاييزي من كه مي رسه&lt;br /&gt; نفسم به عشق تو پر مي زنه&lt;br /&gt;نفسم در نمي ياد&lt;br /&gt;به چشم خواب نمي ياد&lt;br /&gt;دل من تو را مي خواد&lt;br /&gt;چشم من گريه مي خواد&lt;br /&gt;تو عبور از پل خواب جاده ها&lt;br /&gt;روح من عشقي به رفتن نداره&lt;br /&gt;تو سكوت خالي اين دل من&lt;br /&gt;ديگه هيچ چيزي جز تو جايي نداره&lt;br /&gt;نفسم در نمي ياد&lt;br /&gt;به چشم خواب نمي ياد&lt;br /&gt;دل من تو را مي خواد&lt;br /&gt;چشم من گريه مي خواد&lt;br /&gt;***********************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من همون جزيزه بودم&lt;br /&gt;خاكي و صميمي و گرم&lt;br /&gt;واسه عشق بازي موجا&lt;br /&gt;قامتم يه بستر نرم&lt;br /&gt;يه عزيز دردونه بودم&lt;br /&gt;پيش چشم خيس موجا&lt;br /&gt;يه نگين سبز خالص&lt;br /&gt;روي انگشتر دريا&lt;br /&gt;تا كه يك روز تو رسيدي&lt;br /&gt;توي قلبم پا گذاشتي&lt;br /&gt;غصه هاي عاشقي رو&lt;br /&gt;تو وجودم جا گذاشتي&lt;br /&gt;زير رگبار نگاهت&lt;br /&gt;دلم انگار زير رو شد&lt;br /&gt;براي داشتن عشقت&lt;br /&gt;همه جونم آرزو شد&lt;br /&gt;تا نفش كشيدي انگار&lt;br /&gt;نفسم بريد تو سينه&lt;br /&gt;ابر و باد و دريا گفتن&lt;br /&gt;حس عاشقي همينه&lt;br /&gt;اومدي تو سرنوشتم&lt;br /&gt;بي بهونه پا گذاشتي&lt;br /&gt;اما تا قايقي اومد&lt;br /&gt;از من و دلم گذشتي&lt;br /&gt;رفتي با قايق عشقت&lt;br /&gt; سوي روشني فردا&lt;br /&gt;من و دل اما نشستيم &lt;br /&gt;چشم به راهت لب دريا&lt;br /&gt;ديگه رو خاك وجودم&lt;br /&gt;نه گلي هست نه درختي&lt;br /&gt;لحظه هاي بي تو بودن&lt;br /&gt;ميگذره اما به سختي&lt;br /&gt;دل تنها و غريبم&lt;br /&gt;داره اين گوشه مي ميره&lt;br /&gt;ولي حتي وقت مردن&lt;br /&gt;باز سراغتو مي گيره&lt;br /&gt;ميرسه روزي كه ديگه&lt;br /&gt; قعر دريا ميشه خونه ام&lt;br /&gt;اما تودرياي عشقت&lt;br /&gt; باز يه گوشه اي مي مونم&lt;br /&gt;*********&lt;br /&gt;شرح اين هجران و اين خون جگر&lt;br /&gt;اين زمان بگذار تا وقت دگر&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105879306484177254?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105879306484177254'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105879306484177254'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105879306484177254' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105869689057842015</id><published>2003-07-20T14:58:00.000+04:30</published><updated>2003-07-20T14:58:10.610+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>هر لحظه ز من روايتي مي شنوي&lt;br /&gt;از قصه من حكايتي مي شنوي&lt;br /&gt;سوز دل من فسانه مي پنداري&lt;br /&gt;من مردم و تو حكايتي مي شنوي&lt;br /&gt;دوستان و همراهان صميمي شعر و ادب سلام ميخوام به يه شعر بسيار زيبا از فريدون مشيري مهمونتون كنم شعري با نام كوچه كه اميدوارم بخونيد و بپسنديد:&lt;br /&gt;بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم&lt;br /&gt;همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم&lt;br /&gt;شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم&lt;br /&gt;شدم آن عاشق ديوانه كه بودم&lt;br /&gt;در نهان خانه جانم گل ياد تو درخشيد&lt;br /&gt;باغ صد خاطره خنديد&lt;br /&gt;عطر صد خاطره پيچيد&lt;br /&gt;يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم&lt;br /&gt;پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم&lt;br /&gt;ساعتي بر لب ان جوي نشستيم&lt;br /&gt;تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت&lt;br /&gt;من همه محو تماشاي نگاهت&lt;br /&gt;آسمان صاف و شب ارام&lt;br /&gt;بخت خندان و زمان رام&lt;br /&gt;خوشه ماه فرو ريخته در آب &lt;br /&gt;شاخه ها دست بر آورده به مهتاب&lt;br /&gt;شب و صحرا و گل و سنگ&lt;br /&gt;همه دل داده به آواز شباهنگ&lt;br /&gt;يادم آمد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن&lt;br /&gt;لحظه اي چند بر اين آب نظر كن&lt;br /&gt;آب آيينه عشق گذرانست&lt;br /&gt;تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است&lt;br /&gt;باش فردا كه دلت با دگران است&lt;br /&gt;تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن&lt;br /&gt;با تو گفتم حذر از عشق؟ندانم&lt;br /&gt;سفر از پيش تو ؟هرگز نتوانم نتوانم&lt;br /&gt;روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد&lt;br /&gt;چون كبوتر لب بام تو نشستم&lt;br /&gt;تو به من سنگ زدي&lt;br /&gt;من نرميدم نگسستم&lt;br /&gt;باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم&lt;br /&gt;تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم&lt;br /&gt;حذر از عشق ندانم نتوانم&lt;br /&gt;برگي از شاخه فرو ريخت&lt;br /&gt;مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت&lt;br /&gt;اشك در چشم تو لرزيد&lt;br /&gt;ماه بر عشق تو خنديد&lt;br /&gt;يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم&lt;br /&gt;پاي در دامن اندوه كشيدم&lt;br /&gt;نگسستم نرميدم&lt;br /&gt;رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم&lt;br /&gt;نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم&lt;br /&gt;نكني ديگر از ان كوچه گذر هم&lt;br /&gt;بي تو اما به چه حالي&lt;br /&gt;من از آن كوچه گذشتم&lt;br /&gt;**********&lt;br /&gt;.............................&lt;br /&gt;يا بي وفائي را با طينت خوبان در هم سرشته اند يا زيبايي &lt;br /&gt;و وفا را با هم سر الفت نيست هر كه را حسن افزون تر وفا كمتر است&lt;br /&gt;و هر كه در دلربائي بيش در دل آزاري پيش&lt;br /&gt;در ميان سخنگويان و شاعران هم فراوانند آنانكه از جورخوبرويان&lt;br /&gt;بي وفا و دل ربايان دل آزار در خروشند و تارهاي جانشان از زخمه&lt;br /&gt; بي وفايان ماهرو به فرياد آمده است&lt;br /&gt;بهترين دليل اين مدعا مضامين غم آلوده و پرسوز و گداز اين سخن&lt;br /&gt; سرايان ارجمند است:&lt;br /&gt;براي خاطر غيرم به صد جفا كشتي&lt;br /&gt;ببين براي كه اي بي وفا كه را كشتي&lt;br /&gt;چون من هلاك شوم از طبيب شهر بپرس&lt;br /&gt;كه مرگ كشت مرا يا تو بي وفا كشتي&lt;br /&gt;....................................&lt;br /&gt;زگل آنچنان كه سرخي نرود به سعي باران&lt;br /&gt;نتوان به اشك شستن ز تو رنگ بي وفائي&lt;br /&gt;...................................&lt;br /&gt;اي عهد شكسته و وفا داده به باد&lt;br /&gt;مادر همه شير بي وفائي به تو داد&lt;br /&gt;اول تو چنان بدي كه كس چون تو نبود&lt;br /&gt;وآخر تو چنان شدي كه كس چون تو مباد&lt;br /&gt;.................................&lt;br /&gt;من پير سال و ماه نيم يار بي وفاست&lt;br /&gt;بر من چو عمر مي گذرد پير از آن شدم&lt;br /&gt;.................................&lt;br /&gt;همه جا به بي وفايي مثلند خوبرويان&lt;br /&gt;بر من چو عمر مي گذرد پير از آن شدم&lt;br /&gt;................................&lt;br /&gt;زبد خوئي چنان بيگانه شد آن بي وفا با من&lt;br /&gt;كه شد بيگانه با هر كس كه گرديد آشنا با من&lt;br /&gt;..................................&lt;br /&gt;با غزلي از گلچين معاني به اشعار اين بخش زينتي بيشتر ميدهيم تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد:&lt;br /&gt;ديدي اي ماه كه شمع شب تارم نشدي&lt;br /&gt;تا نكشتي زغمم شمع مزارم نشدي&lt;br /&gt;بيخبر از بر من رفتي و اين دردم كشت&lt;br /&gt;كه خبر دار زدشواري كارم نشدي&lt;br /&gt;روي بر تافتي و پشت و پناه دل من&lt;br /&gt;نشدي كز همه رو رو به تو آرم نشدي&lt;br /&gt;زاريم ديدي و آن قدر تغافل كردي&lt;br /&gt;كه خبر دار زحال دل زارم نشدي&lt;br /&gt;ياد آن عهد كه از يكدلي و يك جهتي&lt;br /&gt;لحظه اي دور ز آغوش و كنارم نشدي&lt;br /&gt;گفتي:آرام ندارد دل گلچين بي من&lt;br /&gt;چه كنم مايه آرام و قرارم نشدي&lt;br /&gt;باز هم مهر تو مي پرورم اندر دل تنگ&lt;br /&gt;گر چه عمري به تو دل بستم و يارم نشدي&lt;br /&gt;********************&lt;br /&gt;مطابق معمول هميشه با يكي از اشعار خودم اين كاروان شعر بدرقه مي كنيم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كلبه غم در دياري دور ماواي من است&lt;br /&gt;يك شب حسرتزده مهمان غمهاي من است &lt;br /&gt;من در اين ماتمسرا زار و نحيف افتاده ام&lt;br /&gt;يادگاري از وفاي عهد سودي من است&lt;br /&gt;فخرم اين باشد كه عشقم كيمياي هستي است&lt;br /&gt;شوق و ذوقم بهر آن عشق زليخاي من است&lt;br /&gt;آنقدر در آتش دل سوختم تا ساختم&lt;br /&gt;اين سراي محنتي كه زير پاهاي من است&lt;br /&gt;ياسمن ها از برايش هديه خواهم برد من&lt;br /&gt;نقش عشق و آرزويش خواب و روياي من است&lt;br /&gt;**************&lt;br /&gt;تا درودي ديگر دو صد بدرود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105869689057842015?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105869689057842015'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105869689057842015'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_07_20_archive.html#105869689057842015' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105844371744450942</id><published>2003-07-17T16:38:00.000+04:30</published><updated>2003-07-18T03:40:55.440+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>      با سلام خدمت همه دوستان امروز مي خوام از نوشته هاي زنده ياد شريعتي تقديم حضورتون كنم اميدوارم كه بخونيد و بپسنديد من كه خيلي از اين مطالب خوشم مي ياد     &lt;br /&gt;  نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد&lt;br /&gt;            نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهدساخت&lt;br /&gt;            ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد&lt;br /&gt;             گلويم سوتكي باشد به دست طفلكي مشتاق و بازيگوش&lt;br /&gt;              و او يكريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد&lt;br /&gt;              و خواب خفتگان آشفته و آشفته تر سازد&lt;br /&gt;              بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را&lt;br /&gt;*****************************************&lt;br /&gt;              خدايا&lt;br /&gt;                  به هر كه دوست مي داري بياموز كه:&lt;br /&gt;                  عشق از زندگي كردن بهتر است&lt;br /&gt;                   و به هر كه دوست تر مي داري بچشان كه:&lt;br /&gt;                   دوست داشتن از عشق برتر&lt;br /&gt;           ************************************************************&lt;br /&gt;با تو همه رنگهاي اين سرزمين را آشنا مي بينم&lt;br /&gt;با تو همه رنگهاي اين سرزمين مرا نوازش مي كنند&lt;br /&gt;با تو آهوان اين صحرا دوستان همبازي منند&lt;br /&gt;با تو كوه ها حاميان وفادار خاندان منند&lt;br /&gt;با تو زمين گاهواره اي است كه مرا در آغوش خود مي خواباند&lt;br /&gt;ابر حريري است كه بر گاهواره من خوابانيده اند&lt;br /&gt;و طناب گاهواره ام را مادرم كه در پس اين كوه ها همسايه ماست &lt;br /&gt;در دست خويش دارد&lt;br /&gt;با تو دريا با من مهربا ني مي كند&lt;br /&gt;با تو پرندگان اين سرزمين خواهران شيرين زبان منند &lt;br /&gt;با تو سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه مي زند&lt;br /&gt;با تو نسيم هر لحظه گيسوانم راشانه مي كند&lt;br /&gt;با تو من با بهار مي رويم&lt;br /&gt;با تو من در عطر ياس ها پخش مي شوم&lt;br /&gt;با تو من در شيره هر نبات مي جوشم&lt;br /&gt;با تو من در هر شكوفه مي شكفم&lt;br /&gt;با تو من در طلوع لبخند مي زنم در هر تندر فرياد شوق ميكشم&lt;br /&gt;در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم در غلغل چشمه ها مي خندم&lt;br /&gt;در ناي جويباران زمزمه مي كنم&lt;br /&gt;با تو من در روح طبيعت پنهانم &lt;br /&gt;با تو من بودن را زندگي را شوق را عشق را زيبايي را مهرباني پاك&lt;br /&gt; خداوندي را مي نوشم&lt;br /&gt;با تو من در خلوت اين صحرا در غربت اين سرزمين در سكوت اين&lt;br /&gt; آسمان در تنهايي اين بي كسي غرقه فرياد و خروش و جمعيتم&lt;br /&gt;بي تو من رنگهاي اين سرزمين را بيگانه مي بينم&lt;br /&gt;بي تو رنگ هاي اين سرزمين مرا مي آزارند&lt;br /&gt;بي تو آهوان اين صحرا گرگان هار منند&lt;br /&gt;بي تو زمين قبرستان پليد و غبار آلودي است كه مرا در خود به كينه مي فشارد&lt;br /&gt;ابر كفن سپيدي است كه بر گور خاكي من گسترانيده اند&lt;br /&gt;و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افكنده اند&lt;br /&gt;وسرش در چنگ خليفه ايست كه در پس اين كوه ها شب و روز در كمين من است &lt;br /&gt;بي تو دريا گرگي است كه آهوي معصوم مرا مي بلعد&lt;br /&gt;بي تو پرندگان اين سرزمين سايه هاي وحشت اند و  ابابيل بلايند &lt;br /&gt;بي تو سپيده هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ايست&lt;br /&gt;بي تو نسيم هر لحظه رنجهاي خفته را در سرم بيدار مي كند&lt;br /&gt;بي تو من با بهار مي ميرم&lt;br /&gt;بي تو من در عطر ياس ها مي گريم&lt;br /&gt;بي تو من در شيره هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهايي را كه&lt;br /&gt; همچنان زنده خواهم ماند لمس مي كنم&lt;br /&gt;بي تو با هر برگ پاييزي مي افتم&lt;br /&gt;بي تو من در چنگ طبيعت تنها مي خشكم&lt;br /&gt;بي تو من زندگي را شوق را بودن را عشق را زيبايي را مهرباني پاك خداوندي&lt;br /&gt; را از ياد مي برم&lt;br /&gt;بي تو من برگ را پژمردگي را نيستي را كينه را زشتي را نفرين خشمگين خداوندي&lt;br /&gt; را بي تو من در خلوت اين صحرا در غربت اين سرزمين در سكوت اين آسمان&lt;br /&gt;در تنهايي اين بي كسي نگبان سكوتم&lt;br /&gt;حاجب درگه نوميدي &lt;br /&gt;راهب معبد خاموشي &lt;br /&gt;سالك راه فراموشيها&lt;br /&gt;باغ پژمرده پامال زمستانم&lt;br /&gt;درختان هر كدام قامت دشمناني&lt;br /&gt;پرندگان هر كدام سايه نفريني&lt;br /&gt;گل ها هر كدام خاطره رنجي&lt;br /&gt;شبح هر صخره ابليسي&lt;br /&gt;ديوي غولي گنگ و پر كينه و فرو خفته كمين كرده مرا بر سر راه&lt;br /&gt;باران زمزمه گريه در دل من &lt;br /&gt;****************************&lt;br /&gt;اين بد كه به ما كنند با كس نكنند&lt;br /&gt;بر گل ستمي رود كه با خس نكنند&lt;br /&gt;گويند جواب ابلهان خاموشيست&lt;br /&gt;خاموش شديم و ابلهان بس نكنند&lt;br /&gt;*******************************&lt;br /&gt;باز هم يكي از سروده هاي خودم رو مطابق معمول تقديم مي كنم تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد:&lt;br /&gt;در آسمان خاكستري شب&lt;br /&gt; ديگر هيچ ستاره اي سوسو نمي زند&lt;br /&gt; شايد&lt;br /&gt; هيچ پرنده اي گم كرده راه و پريشان نمي يابد&lt;br /&gt; كه هدايتگرش باشد&lt;br /&gt; و شايد&lt;br /&gt; ديگر هيچ پرنده اي نيست كه عزم سفر كند&lt;br /&gt; و شايد&lt;br /&gt; ديگر هيچ عاشقي نيست&lt;br /&gt; كه پرنده وجودش را در آسمان اين شب كبود&lt;br /&gt; به سمت معشوقش رها سازد&lt;br /&gt; و شايد&lt;br /&gt; هيچ عشقي نيست&lt;br /&gt; كه در اين تنهايي&lt;br /&gt; آدمي را وادار سازد&lt;br /&gt; كه به دنبال تپشهاي قلبش&lt;br /&gt; معناي پرواز را تجربه كند&lt;br /&gt;آري&lt;br /&gt; يك ستاره چه معناهاي ژرفي در خود نهفته دار&lt;br /&gt;ددر اين عصر آتش و دود&lt;br /&gt; چشم اميد پرندگان ره گم كرده&lt;br /&gt; همين سوسوي دور يك ستاره است&lt;br /&gt; اگر هيچ ستاره اي&lt;br /&gt; در آسمان رنگ پريده شب خود نمايي نكند&lt;br /&gt; ديگر هيچ كبوتري توان اين را نخواهد داشت&lt;br /&gt; كه پيام يك عاشق را به معشوقش برساند&lt;br /&gt; ديگر هيچ چشم منتظري&lt;br /&gt; پايان انتظار را لمس نخواهد كرد&lt;br /&gt; و اشك تنهايي در قالب اشك شوق معنا نخواهد شد &lt;br /&gt;پس بياييد&lt;br /&gt; با كينه و نفرت قلبهاي زنگار زده مان&lt;br /&gt; آسمان را از وجود ستاره ها پاك نكنيم &lt;br /&gt;بيايد خلقت اين شكاف هاي نوراني را&lt;br /&gt; بر پوسته شب درك كنيم &lt;br /&gt;بيايد خداي را&lt;br /&gt; براي پا كردن اين آسمان و مرواريدهايش&lt;br /&gt;سپاس گوييم&lt;br /&gt;*****************&lt;br /&gt;پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت&lt;br /&gt;اي واي من كه قصه دل ناتمام ماند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105844371744450942?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105844371744450942'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105844371744450942'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_07_13_archive.html#105844371744450942' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105768921685547992</id><published>2003-07-08T23:03:00.000+04:30</published><updated>2003-07-08T23:03:36.840+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'> از شبنم عشق خاك آدم گل شد&lt;br /&gt;شوري برخاست فتنه اي حاصل شد&lt;br /&gt;سر نشتر عشق بر رگ روح زدند&lt;br /&gt;يك قطره از آن چكيد و نامش دل شد&lt;br /&gt;با سلام به همه دوستان عزيز و پوزش به خاطر تاخير چند روزه &lt;br /&gt;مشكلات و گرفتاري هاي كاري هر گونه فرصتي رو از من سلب كرده به هر تقدير امروز داشتم يه مطلبي رو مي خوندم كه به نظرم خيلي جالب و پر محتوا اومد ميخوام برداشتتون رو برام بفرماييد.&lt;br /&gt;نامه يك كتابفروش به يك ميفروش&lt;br /&gt;همسايه خوشبخت من اي پير مي فروش&lt;br /&gt;كاش مي دانستم آنچه را كه مي خواهم امشب با تو در ميان بگذارم از كجا شروع كنم&lt;br /&gt;متاسفانه نمي دانم !براي اين كه آن قدر احساس حقارت و بد بختي مي كنم كه مي ترسم اين ورق پاره هاي سپيد تحمل سياهي بدبختي را كه قرار است در اين نامه خلاصه شود نداشته باشند ! با تمام اين احوال آنچه مسلم است من بايد هر چه اشك ماتمزده در سينه مسلول اين كتابها موج مي زند به عنوان سكر آور ترين شراب ها چكه چكه به گلوي اين اجتماع منجمد فاقد احساس كه چرخ تمنايش به طور وحشيانه اي بر مدار لذت موقت نفساني مي چرخد فرو ريزم&lt;br /&gt;ميداني چرا؟&lt;br /&gt;براي اين كه امشب آتش شريان شكن غمي سينه سوزعروق تن يخ بسته ام را با هر چه خون سرگشته در آنهاست به گريه انداخته است.&lt;br /&gt;من سراپا زبانم امشب تو سرا پا گوش باش.سر تا پا گوش اي پير مي فروش!من ديگر به طور جبران ناپذيري از اين اجتماع بيزار شده ام .&lt;br /&gt;آخر درد مرا تو چگونه مي تواني احساس كني !؟ تو از كجا مي داني كه همه شب هر شب هنگامي كه جرنگ جرنگ پياله هاي مي زده در كشمكش مشتي ناله هاي هدف گمشده و ايده آل منحرف و محكوم در ميخانه خوش بخت تو بيداد مي كنند !در خلوت محزون كتابخانه من اين آشيانه متروك خدايان ادب از شيون تنهايي چه محشري بر پاست؟&lt;br /&gt;آخر فكرش را بكن !شوخي نيست.مدتهاست هيچ مسلماني؛هيچ كافري پيدا نشده كه سري به اين كتابخانه بدبخت بزند.واز اين همه شاعر و نويسنده بزرگ كه در گذشته هاي بشري لنگرگاه كشتي طوفان زده احساس طوفانزايشان ماورائ افلاك ..وراي لامكان بوده است ...از اين انسانهاي بزرگوار؛اين نيازمندان بي نياز ؛از (لئوپاردي )ايتاليا گرفته تا (ويتمن)امريكا تا (لوركاي)اسپانيا...تا حافظ شيراز بپرسد كه در اين بيكران قيامت جهل كنج ماتمكده دانائي با آن همه شور؛آن همه شيدائي چه كار مي كنند&lt;br /&gt;اي تكيه گاه سرگذشت هاي سرنوشت به دوش!..با توام اي پير مي فروش! به خدائي ترديد ناپذير بالزاك سوگند هر كس در چهار چوب در هم ريخته اين تالم با اشك آميخته با احساس من شريك نباشد منكر همه عواطف و احساس انساني است !آخر من چگونه بگويم با كه بگويم به چه روئي بگويم كه سالهاست تنها شكننده سكوت محفل ماتمزده اين خدايان بنده گم كرده ادب ؛موشهاي گربه نديدهء عبيد زاكاني هستند ! تصور بدبختي را بكن ؛موشها: مونس خداياني كه قرنهاست همه فرشتگان آسماني با شراب شعرشان مستند .اي خاك بر سر ما!&lt;br /&gt;به تاريخ اين نامه نگاه كن ؛نگاه كردي؟ميداني امروز چه روزيست كه از يكطرف قيمت هر شيشه شراب دو برابر شده است وبه همين تعداد شراب خواران ..&lt;br /&gt;از طرف ديگر فرزندان ناخلف اين اجتماع منحط خرمن احساسات صدها شاعر و نويسنده بزرگ را كه سنگيني همه ستاره ها و سياره ها در مقابل عظمت آسمانيش پر كاهي بيش نيست ؛در ماتم يك بازار كساد كيلو كيلو در طبق فساد به بازار جهل عرضه مي دارند ؟&lt;br /&gt;پير مي فروش! تو مي فروشي ؛احتمال دارد مقصودم را آن چنان كه بايد و شايد درك نكرده باشي.&lt;br /&gt;بگذار ساده تر بگويم :اين نامه را در غروب خزان زده روزي به تو مي نويسم كه همه كتابفروشها-كه متاسفانه من يكي از بد بخت ترين آنها هستم –كتابهايشان را حراج مي كنند.&lt;br /&gt;تصورش را بكن!چه بازار دل آزاري !مردم! بخريد! بالزاك 15 ريال؛ داستايوسكي 10 ريال ؛!تولستوي 6 ريال!&lt;br /&gt;بها! 2ريال!؛ ابوريحان بيروني مفت!..&lt;br /&gt;اي پير مي فروش !به نگاه مادران ديده به در..به آوارگي احساس واخورده مي خواران نيمه شبهاي در بدر ..به جهل فلك آشيان و دانايي خاك بر سر سوگند هرگز نمي توانم آن چه را كه هنگام حراج كتابها در قفسه هاي رنگ و رو رفته كتابخانه ام گذشت مجسم كنم ! تنها خدا شاهد است كه من محكوم تحمل چه كابوس سرسام آوري بودم :هم زمان با صداي نا هنجار چوب حراج ؛شيون ناقوس مرگ در معبد همه خدايان ادب ؛طنين انداز شد ..در بيكران دنياي خدايان ؛عزاي همگاني اعلام شده بود..&lt;br /&gt;هر يك از آنها به طريقي بر سرنوشت دردناك آثار خويش مي نگريستند .&lt;br /&gt;خيام پاك ديوانه شده بود !از يك طرف به من التماس مي كرد كه اگر به سرنوشت اين قوم رحم نكني به گذشته هاي پر افتخارش رحم كن به اين آساني به اين ارزاني نفروش! از طرف ديگر مشتريان بدبخت تو را كه زماني مشتريان خوشبخت من بودند مخاطب قرار داده فرياد مي كشيد كه اي ناخلفها !شرنگ شهد آفرين افتخاري كه فردوسي طوسي به رغم ترك تازيهاي پارسي شكن عرب منحوس براي شما كسب كرد بر سر مستي خانه بر باد ده شما حرام باد!&lt;br /&gt;همزمان با عصيان خيام..آه..اي پير مي فروش ؛چگونه بگويم كه چه ديدم :مي داني چه شد :پارچه سپيدي كه با حروف درشت حراج كتابها را اعلام مي كرد؛يكباره سياه شد !و من در منتهاي بيچارگي ؛آن انسان بزرگواري را كه جهاني را با پارسي زنده كرد .ديدم كه سر افكنده و مغموم آن پارچه سياه را به سينه گرد و خاك گرفته سينه جاوداني خود مي زنند .&lt;br /&gt;آن طرف تر در يكي از قفسه هاي پرت فاجعه ديگري در جريان بود (گوته)گريبان حافظ را چسبيده بود كه برادر ! (ديوان شرقي) مرا به من باز گردان من هرگز تصور نميكردم تو پدر روحاني فرزنداني آنقدر ناخلف باشي !..&lt;br /&gt;و حافظ بهت زده و حيران زار زار مي گريست.....&lt;br /&gt;اعتراض گوته هيچ ...اما گريه حافظ روزگارم را سياه كرد.از مشاهده اشكهاي حافظ آنقدر گريستم كه يك باره عملا احساس كردم كه ديگر زنده نيستم.&lt;br /&gt;و اكنون كه اين نامه را مي نويسم به حقانيت آن كتاب آسماني كه حافظ سوره به سوره؛آيه به آيه از برش مي داشت اكنون كه اين نامه را مي نويسم من خود نيستم..&lt;br /&gt;روح سرگردان (هوگو)هستم كه در كالبد (ژان والژان)بار كمر شكني از آثار نوابغ عالم بدوش در زير زمينهاي تاريك پاريس پي گوشه خلوتي مي گردد تا همه نوابغ عالم را پيش از اينكه ارزش آنها تا قيمت يك شيشه شراب تنزل كند به خاك بسپارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همسايه خوشبخت من اي پير مي فروش!از شدت هجوم اشكها چاره اي ندارم جز اين كه نامه ام را به پايان برسانم&lt;br /&gt;در پايان نامه مي خواهم از تو خواهشي بكنم نمي دانم انجامش براي تو ميسر خواهدبود :مي داني..از تو مي خواهم &lt;br /&gt;كه امشب دوهزار شيشه شراب تلخ بدون دريافت پول براي من بفرستي .مي خواهم امشب تمام خدايان عزادار ادب را مست كنم.&lt;br /&gt;تا بخندند.تا بگريند.بخندندبه ياد آنچه زماني بودند .به خاطر آنچه زيستند ..و بگريند به حال اجتماعي كه كار فرهنگ جاودانيش به جائي رسيده است كه به قيميت آبروشان به هر فلاكتي هست اگر قيمت شراب چهار برابر آنچه هست بشود ؛باز هم تو را اي پير مي فروش تنها نمي گذارند .در حالي كه عصاره سينه خون مسلول چخوف را به قيمت يك پياله مي خريدار نيستند.&lt;br /&gt;لطفا با دقت بخونيدش و نظروتونو بفرماييد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105768921685547992?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105768921685547992'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105768921685547992'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_07_06_archive.html#105768921685547992' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105740349895819736</id><published>2003-07-05T15:41:00.000+04:30</published><updated>2003-07-05T15:41:39.020+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اي چشم تو چشم همه عالم را چشم&lt;br /&gt;من چشم نديده ام چو چشم تو به چشم&lt;br /&gt;چشمم زميان چشم چشم تو گزيد&lt;br /&gt;اين چشم چه چشمي است چه چشمي است چه چشم&lt;br /&gt;فكر كنم از شروع ديگه موضوع صحبت مشخص باشه امروز مي خوام در مورد نگاه حرف بزنم .چيزي كه در عالم عشق و دلدادگي گويا ترين زبان است .از نگاه ميشه خيلي چيزا رو خوند .نيازها و خواهش هاي هر دلداه اي در نگاهش نقش مي بندد .&lt;br /&gt;پشيماني؛ناز؛نياز؛مهر؛قهر؛جنگ و آشتي همه وهمه را زبان نگاه مي توان بازگو كرد.&lt;br /&gt;حالا ببينيم سخن آفرينان درباره نگاه چه مضاميني آفريده اند:&lt;br /&gt;صائب براي اظهار عشق نگاه را كافي مي داند&lt;br /&gt;اظهار عشق را به زبان احتياج نيست&lt;br /&gt;چندان كه شد نگه به آشنا بس است&lt;br /&gt;امير خسرو حق نگاه را اين چنين ادا كرده است:&lt;br /&gt;گفتم:چگونه مي كشي و زنده مي كني&lt;br /&gt;از يك نگاه كشت و نگاه دگر نكرد&lt;br /&gt;عاشق اصفهاني تاب برابري  در مقابل يك نگاه را هم ندارد&lt;br /&gt;شريك كن به من ناتوان اسيري چند&lt;br /&gt;براي كشتن من يك نگاه بسيار است&lt;br /&gt;شاعري ديگر هم اين شعر را در باب نگاه سروده:&lt;br /&gt;دم به دم چشم سياهت به نگه مي كشدم&lt;br /&gt;تا نگه مي كني آن چشم سيه مي كشدم&lt;br /&gt;واين هم شعري ديگر در باب نگاه:&lt;br /&gt;گر زبانم را نمي فهمي نگاهم را ببين&lt;br /&gt;چهر درد آلود و چشم بي گناهم را ببين&lt;br /&gt;به اين شعر هم دقت كنيد كه چگونه صائب با نگاه كام مي گيرد:&lt;br /&gt;تلاش بوسه نداريم چون هوسناكان&lt;br /&gt;نگاه ما به نگاهي ز دور خرسند است&lt;br /&gt;مطابق معمول در پايان يكي از سروده هاي خودم تقديم به دوستداران شعر و ادب":&lt;br /&gt;تو رفتي و من اينجا به دست غم اسيرم&lt;br /&gt;دلم مي خواهد اما چگونه پر بگيرم &lt;br /&gt;بدون تو غم است و ماتم و درد&lt;br /&gt;بدون تو بهارم بي گل و سرد&lt;br /&gt;بدون تو زمستلني در اين باغ &lt;br /&gt;بدون تو درختان بي تن و ساق&lt;br /&gt;بدون تو گلي نشكفته اينجا&lt;br /&gt;تو رفتي و نكردي فكر ماها&lt;br /&gt;در اين جا لاله ها پر پر شده اند&lt;br /&gt;در اين جا عاشقان بي سر شده اند&lt;br /&gt;در اين جا ياور گل ها خزان شد&lt;br /&gt;در اين جا ماه من گويا نهان شد&lt;br /&gt;شقايق ها برويند از دل دشت&lt;br /&gt;كه هر يك از غمت تنها برون گشت&lt;br /&gt;بيا با من بگو قلبت شكسته !!&lt;br /&gt;شقايق عاشقي درمانده خسته&lt;br /&gt;تا بحثي ديگر و اشعاري جديد تر بدرود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105740349895819736?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105740349895819736'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105740349895819736'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_06_29_archive.html#105740349895819736' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105714964682428975</id><published>2003-07-02T17:10:00.000+04:30</published><updated>2003-07-02T17:10:46.903+04:30</updated><title type='text'>پروانه و شمع</title><content type='html'>امروز تصميم دارم در مورد عاشق و معشوق حرف بزنم .به نظر شما بهترين مصداق عاشق و معشوق چيست.به نظر خودم بهترين مصداق شمع و پروانه هستند .شمع معشوق پروانه است ولي معشوقي كه آتش به هستي عاشق مي زند.پروانه هم عاشق است  اما عاشقي كه از سوختن پروا نداردو عشق را به مرحله فناي در معشوق مي كشاند.حالا از اشعار برگزيده شعرا در باره شمع و پروانه چند نمونه جالب نثار دوستداران شعر مي گردد.&lt;br /&gt;اين مضمون زيبا از فرخي يزدي را در باره شمع و پروانه ببينيد:&lt;br /&gt;سوخت پروانه گر از شمع به ما روشن كرد&lt;br /&gt;كه رخ افروختگان دوست گدازند همه &lt;br /&gt;صاءب معتقد است كه در پاي يك معشوق بايد صد عاشق فنا شود:&lt;br /&gt;شعار حسن تمكين شيوه عشق است بي تابي&lt;br /&gt;به پايان تا رسد يك شمع صد پروانه مي سوزد&lt;br /&gt;ابدال اصفهاني گريه را خاص عاشق مي داند واز گريه شمع در شگفت است:&lt;br /&gt;اي شمع بزم!دوش چرا مي گريستي؟&lt;br /&gt;پروانه عاشق است تو سرگرم كيستي؟&lt;br /&gt;باستاني پاريزي مي گويد خامان افسرده از پايان شب عاشق آگاهي ندارند و اين قصه را بايستي از زبان پروانه شنيد:&lt;br /&gt;نه هر خامي زپايان شب عاشق خبر دارد &lt;br /&gt;كه فصل آخر اين قصه را پروانه مي داند&lt;br /&gt;راضي اصفهاني وقتي معشوق خود را در كنا رشمع مي بيند پروانه را مخاطب مي كند و اكنون هنگام سوختن دو عاشق است در پاي دو معشوق:&lt;br /&gt;بنشسته و جز شمع كسي پيشش نيست&lt;br /&gt;پروانه بيا كه روز روز من و توست&lt;br /&gt;ولي مولانا جامي سوز و گداز شمع را در برابر سوز و گداز خويش نارسا مي داند:&lt;br /&gt;مرا با شمع نسبت نيست در سوز&lt;br /&gt;كه او شب سوزد و من در شب و روز&lt;br /&gt;***********&lt;br /&gt;در پايان اين بحث باز هم يكي از سروده هاي ناقابل خودم رو به حضور خوانندگان اين وبلاگ تقديم مي كنم تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر زيباست بودن &lt;br /&gt;چقدر ريباست سرودن&lt;br /&gt;اما&lt;br /&gt;چه تلخ است هنگامي كه مي بيني&lt;br /&gt;هيچ كس اشعارت را نمي خواند&lt;br /&gt;و تو كيستي&lt;br /&gt;جز يك شاعر گمنام&lt;br /&gt;يك غريبه&lt;br /&gt;يك تنها&lt;br /&gt;يك نا آشنا&lt;br /&gt;آري&lt;br /&gt;بايد بود &lt;br /&gt;بايد سرود&lt;br /&gt;اما&lt;br /&gt;بايد آن بسرايي كه&lt;br /&gt;ديگران را رغبتي باشد براي خواندن&lt;br /&gt;وليكن من&lt;br /&gt;آن مي سرايم كه قلبم مي سرايد&lt;br /&gt;مرا تا اشعار دروغين و پوشالي&lt;br /&gt;ره بسيار است&lt;br /&gt;پس من هستم و مي سرايم&lt;br /&gt;نه براي ديگران&lt;br /&gt;براي خود و قلب پر دردم&lt;br /&gt;براي آسمان&lt;br /&gt; براي آب&lt;br /&gt; براي هستي&lt;br /&gt;براي لحظه هاي تنهايي&lt;br /&gt;***************&lt;br /&gt;سير و سفرامروز ما در شعر در همين جا به پايان مي رسد&lt;br /&gt;پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت&lt;br /&gt;اي واي من كه قصه دل ناتمام ماند&lt;br /&gt;********&lt;br /&gt;شرح اين هجران و اين خون جگر &lt;br /&gt;اين زمان بگذار تا وقت دگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105714964682428975?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105714964682428975'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105714964682428975'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_06_29_archive.html#105714964682428975' title='پروانه و شمع'/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105699815087818606</id><published>2003-06-30T23:05:00.000+04:30</published><updated>2003-06-30T23:05:50.850+04:30</updated><title type='text'>عشق</title><content type='html'>همون طوري كه به دوستداران شعر قول داده بودم ميخوام هر قسمت از اين نوشته ها رو به يه موضوع اختصاص بدم و پيرامون اون از شعراي مختلف شعر بنويسم و نظريات اونا رو از زبان شعرشون جويا بشم شما هم بخونيد و نظرتون رو بنويسد.در اين قسمت ميخوام در مورد عشق بنويسم بله اين كلمه سه حرفي خانمان سوز كه تمام زندگي ما به نوعي مصروف اون ميشه .واما تعريف شما از عشق چيه بعضي ها عشق را مشتق از سه كلمه علاقه شديد قلبي ميدونن .بعضي گفته اند تن بي عشق مرده است.اما عشق تنها عشق انساني به انسان ديگر نيست.هر كس در سر عشقي دارد.اين عشق گاهي حقيقي است و گاهي مجازي.زماني به آفريدگار است و گاهي به آفريدگان.ولي هر چه باشد نامش عشق است و عشق لفظي است كه در نظر همه مقدس و دوست داشتني است.حالا عشق را از زبان شعر و شاعران مختلف به نظاره مي نشينيم:&lt;br /&gt;اولين نظريه پيرامون پيدايش عشق از رساله ضيافت افلاطونه يه نظريه بسيار جالب تعريف جامع و كاملي از عشق كه خوندنش خالي از لطف نيست:&lt;br /&gt;افلاطون در رساله ضيافت خود عشق را از زبان اريستو فانوس چنين بيان مي كند:&lt;br /&gt;آدميان نخستين داراي چهار دست بودند و چهار پاو سري داشتند كه دو صورت و چهار گوش داشت در حركت سرعت بسيار و در تن نيروي فراوان داشتند چنان تند رفتار و چابك بودند كه در صدد بر آمدند به آسمان ها بر آيند و به خدايان حمله برند.در شوراي آسمان از وحشت آدميان چهار پا غوغا افتاد خدايان در مانده بودند كه آدميان را به حال خود بگذارند يا بلايي بفرستد و همه را نابود سازند اما از نابودي آدميان زياني بزرگ به آنان مي رسيد چو ديگر پرستنده و قرباني دهنده اي نمي داشتند .عاقبت زئوس خداي خدايان را فكري به خاطر رسيد كه ديگران نيزپسنديدندزئوس بر آن شد كه آدميان را به دو نيم كند تا هم از قدرتمندي آنان بكاهد و هم پرستندگان خود را دو چندان كند فرمان داد و چنين شد و آنان را چنان پراكند كه بزودي هر نيمه نيمه ديگر خود را گم كرد و از آن زمان است كه عشق به وجود آمد.و چيزي كه ما آن را عشق مي ناميم آرزوي آدمي است كه نيمه ديگر خود را كه او را كامل مي كند باز يابد.&lt;br /&gt;*********************&lt;br /&gt;عشق تو بلاي دل درويش من است&lt;br /&gt;بيگانه نمي شود مگر خويش من است&lt;br /&gt;خواهم سفري كنم زغم بگريزم&lt;br /&gt;منزل منزل غم تو در پيش من است&lt;br /&gt;**********&lt;br /&gt;شاعري ديگر جز عشق همه را بيگانه مي خواند:&lt;br /&gt;عشق آمد و صبر از دل ديوانه برون رفت&lt;br /&gt;صد شكر كه بيگانه از اين خانه برون رفت&lt;br /&gt;واما حافظ اين شاعر آسماني عشق را حتي برتر از عقل مي داند&lt;br /&gt;حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است&lt;br /&gt;كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد&lt;br /&gt;اين هم اشعاري نغز از ديگر شاعرن :&lt;br /&gt;عشقي داريم و سينه سوزاني&lt;br /&gt;دردي داريم و ديده گرياني&lt;br /&gt;عشقي و چه عشق؟عشق عالم سوزي&lt;br /&gt;دردي و چه درد؟درد بي درماني&lt;br /&gt;*******&lt;br /&gt;نام بلبل ز هوا داري عشق است بلند&lt;br /&gt;ورنه پيداست چه از مشت پري برخيزد&lt;br /&gt;*******&lt;br /&gt;ناليدن بلبل ز نو آموزي عشق است&lt;br /&gt;هر گز نشنيديم ز پروانه صدايي&lt;br /&gt;********&lt;br /&gt;در معركه عشق ستيز دگر است&lt;br /&gt;فتح دگر آنجا و گريز دگر است&lt;br /&gt;فرياد و فغان و گريه و ناله و آه&lt;br /&gt;اينها هوس است و عشق چيز دگر است&lt;br /&gt;********&lt;br /&gt;و اين هم سخن عشق از زبان شهريار:&lt;br /&gt;گر چه دانم آسمان كردت بلاي جان و ليكن&lt;br /&gt;من به جان خواهم تو را عشق اي بلاي آسماني&lt;br /&gt;گر حيات جاودان بي عشق باشد مرگ باشد&lt;br /&gt;ليك مرگ عاشقان باشد حيات جاوداني&lt;br /&gt;********&lt;br /&gt;و اما جالبترين سخن در مورد عشق از زنده ياد شريعتي آنجا كه مي گويد:&lt;br /&gt;خدايا!&lt;br /&gt; به هر كه دوست مي داري بياموز كه:&lt;br /&gt; عشق از زندگي كردن بهتر است&lt;br /&gt;و به هر كه دوست تر مي داري بچشان كه:&lt;br /&gt; دوست داشتن از عشق برتر&lt;br /&gt;****************&lt;br /&gt;اما سرنوشت عشق در زمان ما از زبان احمد شاملو:&lt;br /&gt;دهانت را مي بويند&lt;br /&gt; شايد گفته باشي دوستت مي دارم&lt;br /&gt; دلت را مي بويند&lt;br /&gt; روزگار غريبي است نازنين&lt;br /&gt; و عشق را كنار تيرك راه بند تازيانه مي زنند&lt;br /&gt; عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد&lt;br /&gt; در اين بن بست كج و پيچ سرما&lt;br /&gt; آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان مي دارند&lt;br /&gt; به انديشيدن خطر مكن &lt;br /&gt;روزگار غريبي است نازنين&lt;br /&gt; آن كه بر در مي كوبد شباهنگام&lt;br /&gt; به كشتن چراغ آمده است&lt;br /&gt; نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد&lt;br /&gt; آنك قصابانند بر گذرگاه مستقر&lt;br /&gt; با كنده و ساتوري خون آلود&lt;br /&gt; روزگار غريبي است نازنين&lt;br /&gt; و تبسم را بر لبها جراحي مي كنند&lt;br /&gt; وترانه را بر دهان&lt;br /&gt; شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد&lt;br /&gt; كباب قناري بر آتش سوسن وياس&lt;br /&gt; روزگار غريبي است نازنين&lt;br /&gt; ابليس پيروز مست&lt;br /&gt; سور عزاي ما را بر سفره نشسته است&lt;br /&gt; خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد&lt;br /&gt;***************************************************&lt;br /&gt;در خاتمه اين بحث مي خوام يكي از اشعار خودم رو به حضورتون تقديم كنم شايد بشه گفت اين اولين سروده جدي ام در اوان نوجواني بود و ميدونم پر نقصه اما تقديمش مي كنم به تمان دوستداران شعر و ادب:&lt;br /&gt;*****************************************************&lt;br /&gt; من كه اي دوست به عشق تو گرفتار شدم&lt;br /&gt;مستي چشم تو را ديدم و بيمار شدم&lt;br /&gt;خانه بگذاشتم و راه سفر بگرفتم&lt;br /&gt;تا كه همصحبت آن دلشده يار شدم&lt;br /&gt;رو به ميخانه نمودم چو بديدم كه يكي&lt;br /&gt;زار ناليد كه از مدرسه بيزار شدم&lt;br /&gt;چو به ميخانه رسيدم به تاني گفتم&lt;br /&gt;ساقيا جام مي ام ده كه چه سان خوار شدم&lt;br /&gt;زانكه خوردم قدحي من ز شراب مستي&lt;br /&gt;خسته بودم من و در خواب گرانبار شدم&lt;br /&gt;خوابم آشفته تر از زلف پريشان تو بود&lt;br /&gt;با نفس هاي دل انگيز تو بيدار شدم&lt;br /&gt;نوش لعل لب سرخت كه گرفتارم كرد&lt;br /&gt;دست در دامن آن چشم گهر بار شدم&lt;br /&gt;افشين چو به عشق رخ او زنده شدي&lt;br /&gt;من به هجر تو و او هر دو گرفتار شدم&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105699815087818606?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105699815087818606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105699815087818606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_06_29_archive.html#105699815087818606' title='عشق'/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105682357200136390</id><published>2003-06-28T22:36:00.000+04:30</published><updated>2003-06-28T22:36:12.036+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>امشب ميخوام بنا به درخواست اولين نظريه دهنده اين وبلاگ اشعاري از فروغ فرخزاد رو براي دوستداران فروغ بنويسم &lt;br /&gt;عنوان اين اشعار رو ميذارم شبي با فروغ و تقديمش  مي كنم به شما و خصوصا اولين نظريه دهنده اين وبلاگ&lt;br /&gt;******************&lt;br /&gt;من&lt;br /&gt; پري كوچك غمگيني را&lt;br /&gt; مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد&lt;br /&gt;و دلش را در يك ني لبك چوبي&lt;br /&gt; مي نوازد آرام آرام&lt;br /&gt;پري كوچك غمگيني&lt;br /&gt; كه شب از يك بوسه مي ميرد&lt;br /&gt;و سحر گاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد&lt;br /&gt;******************&lt;br /&gt;يك پنجره براي ديدن &lt;br /&gt;يك پنجره براي شنيدن&lt;br /&gt;يك پنجره كه مثل حلقه چاهي&lt;br /&gt;در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد&lt;br /&gt;و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ&lt;br /&gt;يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را &lt;br /&gt;از بخشش شبانه عطر ستاره هاي كريم&lt;br /&gt;سرشار مي كند&lt;br /&gt;و مي شود از آنجا&lt;br /&gt;خورشيد را به غربت گلهاي شمعداني مهمان كرد&lt;br /&gt;يك پنجره براي من كافيست&lt;br /&gt;*******************************&lt;br /&gt;رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت&lt;br /&gt;راهي بجز گريز برايم نمانده بود&lt;br /&gt;اين عشق آتشين پر از درد بي اميد&lt;br /&gt;در وادي گناه و جنونم كشانده بود&lt;br /&gt;رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را&lt;br /&gt;با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم&lt;br /&gt;رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود&lt;br /&gt;رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم&lt;br /&gt;رفتم مگو مگو كه چرا رفت ننگ بود&lt;br /&gt;عشق من و نياز توو سوز و ساز ما&lt;br /&gt;از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح&lt;br /&gt;بيرون فتاده بود به يك باره راز ما&lt;br /&gt;رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم&lt;br /&gt;در لابلاي دامن شبرنگ زندگي&lt;br /&gt;رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان&lt;br /&gt;فارغ شوم زكشمكش و جنگ وزندگي&lt;br /&gt;من از دو چشم روشن و گريان گريختم&lt;br /&gt;از خنده هاي وحشي طوفان گريختم&lt;br /&gt;از بستر وصال به آغوش سرد هجر&lt;br /&gt;آزرده از ملامت وجدان گريختم&lt;br /&gt;اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز&lt;br /&gt;ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير&lt;br /&gt;ميخواستم كه شعله شوم سركشي كنم&lt;br /&gt;مرغي شدم به كنج قفس خسته و اسير&lt;br /&gt;روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش&lt;br /&gt;در دامن سكوت به تلخي گريستم&lt;br /&gt;نالان ز كرده ها و پشيمان زگفته ها&lt;br /&gt;ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم&lt;br /&gt;*******************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگ من روزي فرا خواهد رسيد&lt;br /&gt;در بهاري روشن از امواج نور&lt;br /&gt;در زمستان غبارآلود و دور&lt;br /&gt;يا خزاني خالي از فرياد و شور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگ من روزي فرا خواهد رسيد&lt;br /&gt;روزي از اين تلخ و شيرين روزها&lt;br /&gt;روز پوچي همچو روزان دگر&lt;br /&gt;سايه‌اي زامروزها، ديروزها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديدگانم همچو دالان‌هاي تار&lt;br /&gt;گونه‌هايم همچو مرمرهاي سرد&lt;br /&gt;ناگهان خوابي مرا خواهد ربود&lt;br /&gt;من تهي خواهم شد از فرياد درد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي‌خزند آرام روي دفترم&lt;br /&gt;دست‌هايم فارغ از افسون شعر&lt;br /&gt;ياد مي‌آرم كه در دستان من&lt;br /&gt;روزگاري شعله مي‌زد خون شعر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاك مي‌خواند مرا هر دم بخويش&lt;br /&gt;مي‌رسند از ره كه در خاكم نهند&lt;br /&gt;آه شايد عاشقانم نيمه شب&lt;br /&gt;گل بروي گور غمناكم نهند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد من ناگه به يك سو مي‌روند&lt;br /&gt;پرده‌هاي تيرة دنياي من&lt;br /&gt;چشم‌هاي ناشناسي مي‌خزند&lt;br /&gt;روي كاغذها و دفترهاي من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اتاق كوچكم پا مي‌نهد&lt;br /&gt;بعد من با ياد من بيگانه‌اي&lt;br /&gt;دربر آئينه مي‌ماند بجاي&lt;br /&gt;تارموئي، نقش دستي، شانه‌اي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي‌رهم از خويش و مي‌مانم ز خويش&lt;br /&gt;هر چه بر جا مانده ويران مي‌شود&lt;br /&gt;روح من چون بادبان قايقي&lt;br /&gt;در افق‌ها دور و پنهان مي‌شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي‌شتابند از پي هم بي‌شكيب&lt;br /&gt;روزها و هفته‌ها و ماه‌ها&lt;br /&gt;چشم تو در انتظار نامه‌اي&lt;br /&gt;خيره مي‌ماند به چشم راه‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ليك ديگر پيكر سرد مرا&lt;br /&gt;مي‌فشارد خاك، دامنگير خاك&lt;br /&gt;بي تو، دور از ضربه‌هاي قلب تو&lt;br /&gt;قلب من مي‌پوسد آنجا زير خاك&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدها نام مرا ياران و باد&lt;br /&gt;نرم مي‌شويند از رخسار سنگ&lt;br /&gt;گور من گمنام مي‌ماند به راه&lt;br /&gt;فارغ از افسانه‌هاي نام و ننگ&lt;br /&gt;************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خواب ديده ام كه كسي مي آيد&lt;br /&gt; من خواب يك ستاره قرمز ديده ام&lt;br /&gt; و پلك چشمم هي مي پرد&lt;br /&gt; و كفشهايم هي جفت مي شوند&lt;br /&gt; و كور شوم&lt;br /&gt; اگر دروغ بگويم&lt;br /&gt; من خواب آن ستاره قرمز را&lt;br /&gt; و قتي كه خواب نبودم ديده ام&lt;br /&gt; كسي مي آيد &lt;br /&gt;كسي مي آيد &lt;br /&gt;كسي ديگر&lt;br /&gt; كسي بهتر&lt;br /&gt;كسي كه مثل هيچ كس نيست؛ مثل پدر نيست ؛مثل انسي نيست ؛مثل يحيي نيست مثل مادر نيست&lt;br /&gt; و مثل آن كسي است كه بايد باشد&lt;br /&gt; وقدش از درختهاي خانه معمار هم بلند تر است &lt;br /&gt;و صورتش&lt;br /&gt; از صورت......هم روشنتر&lt;br /&gt; و از برادر سيد جواد هم&lt;br /&gt; كه رفته است&lt;br /&gt; و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد&lt;br /&gt; و از خود سيد جواد هم كه تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نمي ترسد &lt;br /&gt;و اسمش آنچنانكه مادر&lt;br /&gt; در اول نماز صدايش مي كند &lt;br /&gt;يا قاضي القضات است&lt;br /&gt; يا حاجت الحاجات است &lt;br /&gt;و مي تواند&lt;br /&gt; تمام حرف هاي سخت كتاب كلاس سوم را&lt;br /&gt; با چشم هاي بسته بخواند&lt;br /&gt; و مي تواند حتي هزار را &lt;br /&gt;بي آن كه كم بياورد از روي بيست ميليون بردارد &lt;br /&gt;و مي تواند از مغازه سيد جواد هر چقد كه لازم داردجنس نسيه بگيرد&lt;br /&gt;ومي تواند كاري كند كه  لامپ"الله"&lt;br /&gt;كه سبز بود:مثل صبح سحر سبز بود .&lt;br /&gt;دوباره روي مسجد مفتاحيان&lt;br /&gt; روشن شود&lt;br /&gt;آخ...&lt;br /&gt;چقدر روشني خوبست&lt;br /&gt;چقدر روشني خوبست&lt;br /&gt;و من چقدر دلم مي خواهد &lt;br /&gt;كه يحيي&lt;br /&gt;يك چار چرخه داشته باشد&lt;br /&gt;و يك چراغ زنبوري&lt;br /&gt;و من چقدر دلم مي خواهد&lt;br /&gt;كه روي چار چرخه يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم&lt;br /&gt;و دور ميدان محمديه بچرخم&lt;br /&gt;آخ..&lt;br /&gt;چقدر دور ميدان چرخيدن خوبست&lt;br /&gt;چقدر روي پشت بام خوابيدن خوب است&lt;br /&gt;چقدر باغ ملي رفتن خوبست&lt;br /&gt;چقدر مزه پپسي خوبست&lt;br /&gt;چقدر سينماي فردين خوبست&lt;br /&gt;ومن چقدر از همه چيزهاي خوب خوشم مي آيد&lt;br /&gt;و من چقدر دلم مي خواهد &lt;br /&gt;كه گيس دختر سيد جواد را بكشم&lt;br /&gt;چرا من اين همه كوچك هستم&lt;br /&gt;كه در خيابان ها گم مي شوم&lt;br /&gt;چرا پدر كه اين همه كوچك نيست&lt;br /&gt;و در خيابانها گم نمي شود&lt;br /&gt;كاري نمي كند كه آن كسي كه به خواب من آمده است؛روز آمدنش را جلو بيندازد&lt;br /&gt;و مردم محله كشتارگاه&lt;br /&gt;كه خاك باغچه هاشان هم خونيست&lt;br /&gt;و آب حوض هاشان هم خونيست&lt;br /&gt;و تخت كفشهاشان هم خونييست&lt;br /&gt;چرا كاري نمي كنند&lt;br /&gt;چرا كاري نمي كنند&lt;br /&gt;چقد آفتاب زمستان تنبل است&lt;br /&gt;من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام&lt;br /&gt;و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام&lt;br /&gt;كسي مي آيد&lt;br /&gt; كسي مي آيد&lt;br /&gt;كسي كه در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدايش با ماست&lt;br /&gt;كسي كه آمدنش را&lt;br /&gt;نمي شود گرفت&lt;br /&gt;و دستبند زد و به زندان انداخت&lt;br /&gt;كسي كه در زير درختهاي كهنه يحيي بچه كرده است&lt;br /&gt;و روز به روز&lt;br /&gt;بزرگ مي شود؛بزرگتر مي شود&lt;br /&gt;كسي ازباران از صداي شر شر باران؛از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي&lt;br /&gt;كسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي آيد&lt;br /&gt;و سفره را مي اندازد&lt;br /&gt;و نان را قسمت مي كند&lt;br /&gt;و پپسي را قسمت مي كند&lt;br /&gt;و باغ ملي را قسمت مي كند&lt;br /&gt;و شربت سياه سرفه را قسمت مي كند&lt;br /&gt;و روز اسم نويسي را قسمت مي كند&lt;br /&gt;ونمره مريضخانه را قسمت مي كند &lt;br /&gt;وچكمه هاي لاستيكي را قسمت مي كند&lt;br /&gt;و سينماي فردين را قسمت مي كند&lt;br /&gt;درخت هاي دخترسيد جواد را قسمت مي كند&lt;br /&gt;وهر چه را كه باد كرده باشد قسمت مي كند&lt;br /&gt;و سهم ما را هم ميدهد&lt;br /&gt;من خواب ديده ام.........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105682357200136390?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105682357200136390'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105682357200136390'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_06_22_archive.html#105682357200136390' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105670718292325808</id><published>2003-06-27T14:16:00.000+04:30</published><updated>2003-06-27T14:16:22.826+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>تصميم دارم هر روز پيرامون يه موضوع از شعراي مختلف شعر بنويسم  اما بهتر ديدم شروع كلام را با شعر زيبايي از حميد مصدق آغاز كنم .منظومه آبي خاكستري سياه تقديم به تمام هواداران شعر امروز كه شعر زندگي و شعر هستي است:&lt;br /&gt;**************************&lt;br /&gt;تو به من خنديدي&lt;br /&gt; و نميدانستي&lt;br /&gt; من به چه دلهره از باغچه همسايه&lt;br /&gt;سيب را دزديدم&lt;br /&gt;باغبان از پي من تند دويد&lt;br /&gt; سيب را دست تو ديد&lt;br /&gt; غضب آلوده به من كرد نگاه&lt;br /&gt; سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك&lt;br /&gt; و هنوز سالها هست&lt;br /&gt; كه در گوش من آرام آرام&lt;br /&gt; رفتن گام تو تكرار كنان&lt;br /&gt; مي دهد آزارم&lt;br /&gt; و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه:&lt;br /&gt; چرا خانه كوچك ما سيب نداشت&lt;br /&gt;****************************&lt;br /&gt;در شبان غم تنهايي خويش&lt;br /&gt;عابد چشم سخنگوي توام&lt;br /&gt; من در اين تاريكي&lt;br /&gt; من در اين تيره شب جانقرسا&lt;br /&gt; زاير ظلمت گيسوي توام &lt;br /&gt;چشم من چشمه زاينده اشك&lt;br /&gt;گونه ام بستر رود&lt;br /&gt; كاشكي همچو حبابي بر آب&lt;br /&gt; در نگاه تو تهي مي شدم از بود و نبود &lt;br /&gt;شب تهي از مهتاب&lt;br /&gt; شب تهي از اختر &lt;br /&gt;ابر خاكستري بي باران&lt;br /&gt; پوشانده آسمان را يكسر&lt;br /&gt; ابر خاكستري بي باران دلگير است&lt;br /&gt; و سكوت تو پس پرده خاكستري سرد كدورت&lt;br /&gt; افسوس&lt;br /&gt; سخت دلگير تر است&lt;br /&gt; شوق باز آمدن سوي توام هست اما&lt;br /&gt; تلخي سرد كدورت در تو&lt;br /&gt; پاي پوينده راهم بسته است &lt;br /&gt;ابر خاكستري بي باران&lt;br /&gt; راه بر مرغ نگاهم بسته است&lt;br /&gt;******************** &lt;br /&gt;واي باران&lt;br /&gt; باران پر مرغان نگاهم را شست&lt;br /&gt; آسمان سربي رنگ&lt;br /&gt; من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ&lt;br /&gt; مي پرد مرغ نگاهم تا دور&lt;br /&gt; واي باران &lt;br /&gt;باران پر مرغان نگاهم را شست&lt;br /&gt;*********************&lt;br /&gt;خواب روياي فراموشي هاست&lt;br /&gt; خواب را دريابيم&lt;br /&gt; كه در آن دولت خاموشيهاست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم&lt;br /&gt; و به بيداري&lt;br /&gt; پر پر شدن و ريختن آن ها را&lt;br /&gt; دل من&lt;br /&gt; دل من خواب پروانه شدن مي بيند&lt;br /&gt; صبحگاهان خورشيد&lt;br /&gt; اولين تابشش از ديده من&lt;br /&gt; شبنم خواب مرا مي چيند&lt;br /&gt; آسمان ها آبي&lt;br /&gt; پر مرغان صداقت آبي&lt;br /&gt; ديده در آيينه صبح تو را مي بيند&lt;br /&gt; از گريبان تو صبح صادق&lt;br /&gt; مي گشايد پرو بال&lt;br /&gt; تو گل سرخ مني&lt;br /&gt; تو گل ياسمني&lt;br /&gt; تو چنان شبنم باغ سحري&lt;br /&gt; تو بهاري&lt;br /&gt; نه بهاران از توست&lt;br /&gt; از تو مي گيرد وام &lt;br /&gt;هر بهار اين همه زيبايي را&lt;br /&gt; هوس باغ و بهارانم نيست&lt;br /&gt; اي بهين باغ و بهارانم تو&lt;br /&gt;**************************&lt;br /&gt; سبزي چشم تو درياي خيال&lt;br /&gt; پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم با&lt;br /&gt;ز مزرع سبز تمنايم را&lt;br /&gt; اي تو چشمانت سبز &lt;br /&gt;در من اين سبزي هذيان از توست&lt;br /&gt; سبزي چشم تو تخديرم كر&lt;br /&gt; حاصل مزرعه سوخته برگم از توست&lt;br /&gt; سيل سيال نگاه سبزت&lt;br /&gt; همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود&lt;br /&gt; من به چشمان خيال انگيزت معتادم &lt;br /&gt;و در اين راه تباه عاقبت هستي خود را دادم&lt;br /&gt; آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا&lt;br /&gt; در پي گمشده خود به كجا بشتابم&lt;br /&gt; مرغ آبي اينجاست&lt;br /&gt;***************************&lt;br /&gt;در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار &lt;br /&gt;كاروانهاي فرومانده خواب ازچشمت بيرون كن&lt;br /&gt; باز كن پنجره را &lt;br /&gt;تو اگر باز كني پنجره را&lt;br /&gt; من نشان خواهم داد به تو زيبايي را&lt;br /&gt; من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد&lt;br /&gt; كه در آن شوكت پيراستگي&lt;br /&gt; چه صفايي دارد &lt;br /&gt;آري از سادگيش&lt;br /&gt; چون تراويدن مهتاب به شب&lt;br /&gt; مهر از آن مي بارد &lt;br /&gt;باز كن پنجره ر&lt;br /&gt;ا من تورا خواهم برد&lt;br /&gt; به شب جشن عروسي عروسك هاي &lt;br /&gt;كودك خواهر خويش&lt;br /&gt; كه در آن مجلس جشن&lt;br /&gt; صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس &lt;br /&gt;صحبت از سادگي و كودكي است&lt;br /&gt; چهره اي نيست عبوس&lt;br /&gt; كودك خواهر من&lt;br /&gt; در شب جشن عروسي عروسك هايش مي رقصد&lt;br /&gt; كودك خواهر من&lt;br /&gt; امپراتوري پر وسعت خود را هر روز&lt;br /&gt; شوكتي مي بخشد&lt;br /&gt; كودك خواهر من&lt;br /&gt; نام تو را مي داند&lt;br /&gt; نام تو را مي خوان&lt;br /&gt; گل قاصد آيا&lt;br /&gt; با تو اين قصه خوش خواهد گفت&lt;br /&gt; باز كن پنجره را&lt;br /&gt; باز كن پنجره را&lt;br /&gt; من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حيات&lt;br /&gt; آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز&lt;br /&gt; بهتر آن است كه غفلت نكنيم از آغاز&lt;br /&gt; باز كن پنجره را صبح دميد&lt;br /&gt;*******************************&lt;br /&gt;چه شبي بود و چه فزخنده شبي&lt;br /&gt; آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد &lt;br /&gt;كودك قلب من اين قصه شاد آور نغز&lt;br /&gt; از لبان تو شنيد&lt;br /&gt; زندگي رويا نيست&lt;br /&gt; زندگي زيباييست&lt;br /&gt; مي توان بر درخت تهي از بار زدن پيوندي&lt;br /&gt; مي توان در دل اين مزرعه خشك و تهي بذري ريخت &lt;br /&gt;مي توان از ميان فاصله ها را بر داشت&lt;br /&gt; دل من با دل تو &lt;br /&gt;هر دو بيزار از اين فاصله هاست&lt;br /&gt; قصه شيريني است&lt;br /&gt; كودك چشم من از قصه تو مي خوابد&lt;br /&gt; قصه نغز تو از غصه تهيست&lt;br /&gt; باز هم قصه بگ&lt;br /&gt;و تا به آرامش دل&lt;br /&gt; سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم&lt;br /&gt;***************************** &lt;br /&gt;گل به گل سنگ به سنگ اين دشت&lt;br /&gt; يادگاران تواند&lt;br /&gt; رفته اي اينك و هر سبزه سبز&lt;br /&gt; در تمام دل دشت&lt;br /&gt; سوگواران تواند&lt;br /&gt; رفته اي اينك اما آيا باز مي گردي&lt;br /&gt; چه تمناي محال خنده ام مي گيرد&lt;br /&gt;******************************&lt;br /&gt; چه شبي بود و چه روزي افسوس&lt;br /&gt; با شبان رازي بود&lt;br /&gt; ما قناري ها را&lt;br /&gt; از سر شاخه به بانك هي هي&lt;br /&gt; مي پرانديم در آغوش فضا&lt;br /&gt; ما پرستو ها را&lt;br /&gt; از ميان قفس سرد رها مي كرديم&lt;br /&gt; آرزو مي كردم&lt;br /&gt; دشت سرشار ز سر سبزي رويا ها ر&lt;br /&gt; من گمان مي كردم&lt;br /&gt; دوستي همچون سرو سر سبز&lt;br /&gt; چار فصلش همه آراستگي است&lt;br /&gt; من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست&lt;br /&gt; من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي آبي&lt;br /&gt; سبزه يخ مي زند از سردي دي&lt;br /&gt; من چه مي دانستم دل هر كس دل نيست&lt;br /&gt; قلب ها صيقلي از آهن و سنگ&lt;br /&gt; قلبها بي خبر از عاطفه اند&lt;br /&gt;**************************&lt;br /&gt; از دلم رست گياهي سر سبز&lt;br /&gt; سر بر آورد درختي شد و نيرو بگرفت&lt;br /&gt; اين گياه سر سب&lt;br /&gt; اين بر آورده درخت اندوه&lt;br /&gt; حاصل مهر تو بود.&lt;br /&gt;**************************&lt;br /&gt;در ميان من و تو فاصله هاست &lt;br /&gt;گاه مي انديشم&lt;br /&gt; مي تواني تو به لبخندي&lt;br /&gt; اين فاصله را برداري &lt;br /&gt;تو توانايي بخشش داري&lt;br /&gt; دستهاي تو توانايي آن را دارند&lt;br /&gt; كه مرا زندگاني بخشند&lt;br /&gt; چشمهاي تو به من آرامش مي بخشد&lt;br /&gt; و تو چون مصرع شعري زيبا&lt;br /&gt; سطح بر جسته اي از زندگي من هستي &lt;br /&gt;دفتر عمر مرا&lt;br /&gt; با وجود تو شكوهي ديگر&lt;br /&gt; رونقي ديگر است&lt;br /&gt; مي تواني تو به من زندگاني بخشي &lt;br /&gt;يا بگيري از من آن چه را مي بخشي &lt;br /&gt;***********************************&lt;br /&gt;من به بي ساماني باد را مي مانم&lt;br /&gt; من به سرگرداني ابر مي مانم&lt;br /&gt; من به آراستگي خنديدم&lt;br /&gt; من شوريده به آراستگي خنديدم&lt;br /&gt; سنگ طفلي اما&lt;br /&gt; خواب نوشين كبوترها را در لا نه مي آشفت&lt;br /&gt; قصه بي سرو ساماني من&lt;br /&gt; باد با برگ درختان مي گفت&lt;br /&gt; باد با من مي گفت:&lt;br /&gt; چه تهيدستي تو&lt;br /&gt; ابر باور مي كرد&lt;br /&gt;************************************&lt;br /&gt;من در آيينه رخ خود ديدم&lt;br /&gt; و به تو حق دادم&lt;br /&gt; آه مي بينم مي بينم&lt;br /&gt; نو به اندازه تنهايي من خوشبختي&lt;br /&gt; من به اندازه زيبايي تو غمگينم&lt;br /&gt; چه اميد عبثي &lt;br /&gt;من چه دارم كه تو را در خور    هيچ&lt;br /&gt; من چه دارم كه سزاوار تو   هيچ &lt;br /&gt;تو همه هستي من&lt;br /&gt; تو همه زندگي من هستي&lt;br /&gt; تو چه داري     همه چيز&lt;br /&gt; تو چه كم داري      هيچ&lt;br /&gt;*************************************&lt;br /&gt;بي تو مي فهميدم &lt;br /&gt;چون چناران كهن&lt;br /&gt; از درون تلخي واريزم ر&lt;br /&gt;ا كاهش جان من اين شعر من است&lt;br /&gt; آرزو مي كردم&lt;br /&gt; كه تو خواننده شعرم باشي &lt;br /&gt;راستي شعر مر مي خواني &lt;br /&gt; نه  دريغا  هرگز &lt;br /&gt; باورم نيست كه خواننده شعرم باشي&lt;br /&gt; كاشكي شعر مرا مي خواندي&lt;br /&gt;*************************************&lt;br /&gt;بي تو سرگردان تر از پژواكم در كوه &lt;br /&gt;گرد بادي در دشت &lt;br /&gt;برگ پاييزي در پنجه باد&lt;br /&gt; بي تو سرگردان تر از نسيم سحرم&lt;br /&gt; از نسيم سحر سرگردان&lt;br /&gt; از نسيم سحر بي سامان&lt;br /&gt; بي تو پندارم سنگم&lt;br /&gt; نه اشك&lt;br /&gt; دردم آهم&lt;br /&gt; آشيان برده ز ياد&lt;br /&gt; مرغ در مانده به شب گمراهم&lt;br /&gt; بي تو خاكستر سردم خاموش&lt;br /&gt; نتپد ديگر در سينه من دل با شوق&lt;br /&gt; نه مرا برلب بانگ شادي نه خروش&lt;br /&gt; دهشت در هر دم &lt;br /&gt;مي دردم از هم&lt;br /&gt; بي تو احساس من از زندگي بي بنياد&lt;br /&gt; كاستن كاهيدن&lt;br /&gt; كاهش جانم كم كم&lt;br /&gt; چه كسي خواهد ديد&lt;br /&gt; مردنم را بي تو&lt;br /&gt; بي تو مردم مردم &lt;br /&gt;گاه مي انديشم:&lt;br /&gt; خبر مرگ مرا با تو چه كس خواهد گفت&lt;br /&gt; آن زمان كه خبر مرگ مرا &lt;br /&gt; از كسي مي شنوي&lt;br /&gt; روي تو را كاشكي مي ديدم&lt;br /&gt; شانه بالا زدنت را بي غم&lt;br /&gt; و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد&lt;br /&gt; و تكان دادن سر را كه عجب&lt;br /&gt; عاقبت مرد&lt;br /&gt; افسوس &lt;br /&gt;كاشكي مي ديدم &lt;br /&gt; من به خود مي گويم&lt;br /&gt; چه كسي باور كرد&lt;br /&gt; جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد&lt;br /&gt;******************************&lt;br /&gt;با تو اكنون چه نشستنها خاموشيها &lt;br /&gt;با من اكنون چه فرامو شيهاست&lt;br /&gt; چه كسي مي خواهد&lt;br /&gt; من و تو ما نشويم&lt;br /&gt; خانه اش ويران باد&lt;br /&gt; من اگر ما نشوم تنهايم&lt;br /&gt; تو اگر ما نشوي خويشتني &lt;br /&gt;از كجا كه من و تو &lt;br /&gt;شوري از عشق و جنون باز برپا نكنيم&lt;br /&gt; از كجا كه من و تو مشت رسوايان را وا نكنيم &lt;br /&gt;*********************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105670718292325808?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105670718292325808'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105670718292325808'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_06_22_archive.html#105670718292325808' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5516185.post-105665960305807545</id><published>2003-06-27T01:03:00.000+04:30</published><updated>2003-06-27T11:09:45.840+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دوستان و همراهان صميمي &lt;br /&gt;از امروز شما شاهد يك وبلاگ جديد خواهيد بود &lt;br /&gt;در اين جا شما مي توانيد اشعار دلخواهتان را بيابيد اشعاري كه بعضي از آنها در هيچ جايي به چاپ نرسيده اند &lt;br /&gt;پس اگر طالب شعر و شاعري هستيد بفرماييد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5516185-105665960305807545?l=affshin.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105665960305807545'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5516185/posts/default/105665960305807545'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://affshin.blogspot.com/2003_06_22_archive.html#105665960305807545' title=''/><author><name>baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01749288747982902560</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
